تحقیقی پیرامون ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) در کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم

تحقیقی پیرامون ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) در کربلا

آیا در واقعه ي خونین عاشوراي سال 61 هجري در صحراي کربلا، حضرت اباعبدالله الحسین(ع) دختر خود را به عقد فرزند برادر خود حضرت قاسم بن الحسن(ع) در آوردند؟

هنگامی که حضرت قاسم بن الحسن(ع) از گرفتن اجازه میدان از عموي بزرگوار خود مأیوس شد، به یاد عهد و رقعه اي که پدر بزرگوارش بر بازوي او بسته بود افتاد، آن را باز کرد و وصیت پدر خود را مشاهد کرد و به عموي بزرگوار خود نشان داد، سالار شهیدان چاره اي نداشت مگر آنکه به فرزند برادر خود اجازه دهد به عهدي که پدر با او داشته وفا کند و به میدان رود.

پرسش تاریخی این است:

آیا امام حسین (ع) قبل از دادن اذن میدان به فرزند برادر این جملات را به او خطاب کردند: «یابن الأخ: هذه الوصیه لک من أبیک و عندي وصیه اخري منه لک و لابد من انفاذها » «اي فرزند برادر: این وصیت از جانب پدرت براي تو بود ولی در نزد من هم وصیت دیگري از برادرم درباره ي تو هست که حتما باید آن را انجام دهم»…؟

 

عهد و وصیتی که امام حسن(ع) در ضمن سفارشهایی که نسبت به سرپرستی فرزند خود نموده بود، به برادر خود فرموده بود که فرزندم قاسم را داماد کن. و حال که امام(ع) می خواست اذن میدان به قاسم دهد تا قاسم به عهد خود با پدر وفا کند، چاره اي نداشت مگر آن که در همان صحراي بلا عقد این نوگل خاندان رسالت را با دختر خود که از قبل به نام قاسم بن الحسن و نامزد او بود در بیاورده تا به عهد خود با برادر بزرگوارش پایبندي کند.

و خلاصه آنکه آیا مظلومانه ترین عقد ازدواج عالم در صحراي کربلا اتفاق افتاد؟ عقدي که نشانگر اوج مظلومیت اهل بیت پیامبر(ع)  بود و بالاترین حجت بر اینکه امام حسین (ع) براي جنگ طلبی خروج نکرده است و اهل خشونت نبوده است، عقد ازدواجی که درس وفاداري و پایبندي به عهد را به بشریت آموخت.

براي تحقیق و پژوهش در مورد حقایق تاریخی راهی نیست جز جستجو در کتابها و متون تاریخی و بررسی و مقایسه ي نقل هاي تاریخی و نظر دادن تنها در چارچوب همان نقلهاي تاریخی میسر است.

چه بسا واقعه تاریخی که فقط در یک نقل آمده باشد و چه بسا حقایق تاریخی که در کتبی ذکر شده و آن کتب از بین رفته باشد یا در دسترس ما نباشد.

مقصود در این نوشتار مختصر بحث درباره راههاي پژوهش در تاریخ نیست، فقط اکتفا به این نکته می کنیم که تاریخ بر اساس نقل است، لذا اگر واقعه اي تاریخی مثلا تنها در یک نقل آمده شده باشد و یا تنها در یک کتاب تاریخی که حتی نویسنده اي گمنام آن را نگاشته، ذکر شده باشد، کافی است تا آن را به عنوان یک نقل و احتمال تاریخی قلمداد کنیم و اگر کسی آن را قاطعانه رد کند یا فقط از آنجایی که خود آن نقل را ندیده، یا به نویسنده آن کتاب اعتماد ندارد،  نسبت کذب به واقعه دهد، بگوییم :« عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود» ندیدن دلیل بر نبودن نیست!

درباره ي نقل قضیه ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) در کربلا دانشمندان و تاریخ نگاران شیعی بر دو دسته اند: جمعی از آنان واقعه ازدواج را به تفصیل در کتاب خود ذکر کرده اند و عده اي این قضیه را در زمره ي مصائب کربلا ذکر نکرده اند یا فرموده اند ما این قضیه را در کتاب معتبري ندیده ایم. البته تعداد قلیلی نسبت عدم صحت و کذب به این قضیه داده اند که با توجه به معیارهاي پژوهش در تاریخ این گونه نظر دادن قابل قبول نمی باشد.

در اینجا ابتدا نام تعدادي از علماي شیعه که قضیه ازدواج قاسم بن الحسن(ع) را در کتب خوب به تفصیل ذکر کرده اند یادآور می شویم و سپس در پایان نوشتار متن فارسی واقعه را از کتاب « محرق القلوب » مرحوم ملامهدي نراقی و متن عربی واقعه را از کتاب « المنتخب فی جمع المراثی و الخطب» مرحوم علامه طریحی(قدس سره) نقل می کنیم.

تعدادي از علماي شیعه و کتبی که قضیه ازدواج قاسم بن الحسن(ع) را به تفصیل ذکر کرده اند:

1-« کتاب بحر الانساب» منسوب به سید مرتضی(علم الهدي)(ره)

این کتاب ترجمه کتاب بحر الانساب منسوب به سید علماي امامیه جناب علی بن حسن بن موسی معروف به سید مرتضی(رضی الله عنه) می باشد که تحت عنوان « کتاب بحر الانساب در شرح احوالات اولاد چهارده معصوم (ع)» توسط کتاب فروشی اسلامیه چاپ شده و نسخه ي آن در کتابخانه دفتر تبلیغات اسلامی قم  موجود می باشد.

در صفحه 24 این کتاب آمده است:

«چون نوبت به قاسم بن حسن(ع) رسید حضرت امام حسین (ع) قاسم را در کنار گرفت و گفت اي نور دیده تو از براي من از حسن (ع)  یادگاري. برادرم مرا وصیت کرده که زبیده خاتون را به عقد قاسم در آوردم …»

و مابقی قضیه را نقل کرده است.[1]

کتاب انساب آل أبی طالب نیز جریان را به همین منوال ذکر کرده است بنابر نقل علامه دربندي(ره)از این کتاب.

 

-2 ملاحسین کاشفی سبزواري (ره)

ایشان در کتاب « روضۀ الشهداء » قضیه ازدواج حضرت قاسم(ع)  را در کربلا ذکر کرده است و بعضی مورخین مطلب را به استناد ایشان نقل می کنند. {این مطلب در کتاب روضۀ الشهداء فارسی در صفحه 325 آمده

بنقل مقتل الحسن آیت الله حائري طبسی و در روضه الشهداء ترجمه عربی، مترجم محمد شهاب فاخر، انتشارات مکتبۀ الحیدریه، 1388 شمسی موجود در کتابخانه آیت الله العظمی مرعشی نجفی در صفحه 621 الی 637 ، تحت عنوان فی ذکر شهادة القاسم بن الامام الحسن(ع)  ذکر شده است}.

مرحوم حاج شیخ عباس قمی در کتاب فوائد رضویه در احوال علماي مذهب جعفریه درباره ملاحسین کاشفی چنین فرمود:« الحسین بن علی الکاشفی البیهقی السبزواري» واعظ جامع علوم دینیه، عارف به معارف یقینیه، کاشف اسرار، مسلم در علم حدیث و تفسیر و ریاضی و حسن تقریر. در مبادي امر خود به هرات هجرت کرد و ملازمت کرد سلطان آنجا میرعلی شیر را و تزویج کرد خواهر ملاعبدالرحمن جامی، صوفی سنی را، به این جهت نزد اهل بلد خود که متصلب در تشیع بودند متهم به تسنن شد. چون به سبزوار مراجعت کرد اهالی آنجا در مقام امتحان او بودند...[2]

و بالجمله مولانا را مصنفات بسیار است مانند جواهر التفسیر... و روضۀ الشهداء در مقتل و این همان کتاب است که اشخاص مخصوص عبارت آن را درست کرده بودند و براي مردم در ایام مصائب اهل بیت (ع) در سر منابر می خواندند و ایشان را روضه خوان می گفتند... وفات کرد در هرات در حدود سنه 910.

-3 محدث و فقیه کبیر علامه طریحی (قدس سره) صاحب کتاب « مجمع البحرین»

این عالم بزرگ در کتاب مقتل خود که از منابع مورد مراجعه و اعتماد مقتل نگاران شیعه بعد از خود شده بنام:

« المنتخب فی جمع المرانی و الخطب » واقعه ي ازدواج حضرت قاسم بن الحسن(ع)را در کربلا به تفصیل ذکر کرده است و کتب معتبري مانند معالی السبطین فی احوال الحسن و الحسین (ع) مطلب را از ایشان نقل کرده اند.

مرحوم شیخ عباس قمی در فوائد رضویه درباره ایشان چنین مینگارد:

« فخرالدین بن محمد بن علی بن احمد بن طریح النجفی الرماحی » شیخ عالم فاضل، محدّث ورع، زاهد عابد، فقیه شاعر جلیل القدر، معروف به شیخ طریحی، صاحب کتاب مجمع البحرین و المنتخب فی جمع المراثی و الخطب در مقتل و الفخریه در فقه و جامع المقال فی تمیز المشترکۀ من الرجال.

و اوست اول کسی که در تمیز مشترکات تالیف کرده [3]3

شیخ فخرالدین در سنه 1085 در رماحیه وفات کرد. و عن الریاض قال هو اعبد اهل زمانه و اورعهم ... کان یروي عنه ابنه صفی الدین والسید العلامۀ السید هاشم التوبلی البحرانی و العلامۀ المجلسی عطرالله مراقدهم و یروي هو عن شیخه محمد بن حسام المشرقی عن الشیخ بهاء الملّۀ والدین العاملی.

 4 ) محدث کبیر شیعه علامه سیدهاشم بحرانی(قد)  صاحب« تفسیر البرهان»

این فقیه نامدار و محدث کبیر در کتاب شریف « مدینۀ المعاجز» قضیه ازدواج حضرت قاسم(ع) در کربلا را

تحت عنوان معجزات امام حسن (ع)  و خبردادن امام حسن (ع)  از واقعه کربلا به تفصیل ذکر کرده است .(مدینۀ

المعاجز، ج 3، ص 366 به بعد، نرم افزار معجم)

مرحوم حاج شیخ عباس قمی در فوائد رضویه درباره ایشان میفرماید:

« هاشم بن سلیمان بن اسماعیل الحسینی البحرانی التوبلی » سید سند و رکن معتمد، فاضل عالم مدقق، فقیه ماهر جامع،متتبّع در اخبار، صاحب مولفات کثیره ي نافعه، که خبر میدهد از کثرت اطلاع و طول باع آن جناب ... از مؤلفات آن جناب است: کتاب البرهان فی تفسیر القرآن، و کتاب الهادي و ضیاء النادي در تفسیر ایضاً و معالم الزلفی فی النشأة الاخري و مدینۀ المعاجز [4] و بالجمله این سید جلیل ... در تقوي و عدالت به مرتبه اي بوده که صاحب جواهر در معنی عدالت به ملکه به او و مقدس اردبیلی (ره)  مثل زده ... در سنه 1107 وفات کرد و مزارش در قریه ي توبل مزار معروفی است.

 5 ) معلم کبیر اخلاق، علامه ملامهدي نراقی (قد) صاحب کتاب « جامع السعادات»

این عالم وارسته و فقیه جامع در کتاب مقتل خود « محرق القلوب » که پیرامون مصائب اهل بیت(ع) به ویژه به نام مقتل امام حسین(ع) و اصحاب آن حضرت تدوین نموده است میفرماید:

«مخفی نماند که از جمله قضایاي کربلا که باعث اندوه دلها و سوزش جانها است، واقعه ي شهادت قاسم بن حسن (ع) است و علماي ما رضوان الله علیهم کیفیت قصّه ي او را به طرق مختلفه نقل کرده اند، بعضی دامادي او را ذکر نموده اند و بعضی دامادي او را نقل ننموده اند و در صحت آن تأمل دارند.

چون که فقیر این حکایت را در بعضی کتب ملاحظه نمودم که اعتبار آن کتب به وجوهی چند در نزد فقیر به صحت پیوسته، لهذا با حکایت دامادي او به نهجی که اظهر و اوضح است در اینجا ایراد مینمایم و کیفیت آن بدین نهج است…»

(محرق القلوب، ملا محمدمهدي نراقی (ره)، به اهتمام علی نظري منفرد، انتشارات سرور، چ اول، 1388 ص 410 الی (422

و پس از آن قضیه را شرح کرده است که انشاء ا.. در انتهاي این نوشتار آن را به طور کامل از ایشان نقل میکنیم.

مرحوم شیخ عباس قمی در فوائد رضویه درباره ایشان چنین مینگارد:

« مهدي بن أبی ذر الکاشانی النراقی » شیخ عالم فاضل کامل بارع جلیل و فقیه نحریر، جامع فنون و علوم، مولانا الأمجد والد جناب حاج ملا احمد است و از مصنفات اوست: لوامع و جامع السعادات و مشکلات العلوم ... و محرق القلوب و غیرها و از ملاحظه ي کتب او معلوم میشود کثرت فضل و تبحّر او در انواع علوم ... وفات کرد سنه 1209

 6 )مرحوم فاضل دربندي (قد) صاحب کتاب «اسرار الشهادات»

 این عالم عارف و فقیه عاشق اهل بیت(ع)  و دلسوخته مصائب اهل بیت(ع)  در کتاب «إکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» به طور مفصل در زمینه ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) در کربلا بحث و تحلیل و بررسی و استدلال و دفع شبهه نموده است.

در جلد 2 صفحه 305 فرموده: اگر کسی صاحب تتبع و تحقیق کافی و تفکر دقیق و عمیق باشد بی شک ظن قوي به اتفاق افتادن این واقعه در کربلا پیدا میکند و نمیتواند این قضیه را انکار کند. و فرموده: سیره و روش شیعیان از دیرباز ذکر قضیه ازدواج حضرت قاسم(ع) بر سر منبرها و مجالس عزاداري و در محضر صلحا و فضلا و اتقیا بوده است و شعراي زیادي در این زمینه اشعاري سروده اند و وقوع این قضیه مورد تصریح جمع زیادي از علما و اصحاب مقاتل و سیره نگاران و تاریخ نویسان بوده است.

نام کامل ایشان الشیخ آقا ابن عابد الشیروانی الحائري است و معروف به فاضل دربندي یا علامه در بندي میباشد.

مرحوم شیخ عباس قمی درباره ایشان فرموده: شیخ فقیه نبیه، متکلم محقق مدقق، جامع معقول و منقول، عارف به فقه و اصول، از شاگردان شریف العلماء است ... از مصنفات او است خزائن و اسرار الشهاده و سعادات ناصریه و غیره ... وبالجمله در حب اهل بیت (ع) رتبتی رفیع داشت و در تعصب شریعت مقدسه مقامی منیع. در سنه 1286 در طهران وفات کرد. جنازه اش را به عتبات عالیات حمل کردند و در جوار سید مظلومان(ع) او را به خاك سپردند.

 7 )علامه شیخ محمد مهدي حائري مازندرانی (ره) صاحب کتاب «معالی السبطین فی احوال الحسن و الحسین(ع)»

علامه حائري عالم و خطیبی بود که عمري را در منبر و خطابه ي حسینی سپري کرد و تحقیق و اطلاع و احاطه او بر سیره و تاریخ ائمه ي اهل البیت (ع) علی الخصوص مقتل و مصائب سید الشهداء (ع)  باعث شده است تا او به عنوان فردي صاحب سبک خاص و ذوق و فهم و استنباط تاریخی شناخته شود و کتبی که او در زمینه ي زندگی معصومین (ع) به رشته ي تحریر در آورده است، مورد مراجعه محققین و نویسندگان قرار گیرد.

ایشان در کتاب معالی السبطین، ج 1، ص 450 (انتشارات شریف الرضی، 1377 شمسی)، قضیه ازدواج حضرت قاسم بن الحسن(ع) را طبق منتخب علامه طریحی نقل نموده و فرموده: بعد از مراجعه کتب مقتل در این زمینه دوست دارم این واقعه را طبق نقل منتخب بنویسم زیرا غلبه ي گمان من بر صحت این واقعه طبق نقل مذکور است.

8 )علامه ابوالحسن شعرانی (ره)

ایشان در کتاب «دمع السّجوم» ترجمه ي فارسی « نفس المهموم» ناشر سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ اسلامی، ص 277 تحت عنوان:  سخن مترجم در خصوص ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) فرمود: به نظر ما هیچ علتی ندارد که تزویج حضرت قاسم (ع) را انکار کنیم، چون ملاحسین کاشفی (ره) در روضۀ الشهدا نقل کرده، چون او مردي جامع و عالم و متبحر بود و در شهر هرات میزیست، معاصر با صاحب روضۀ الصفا و امیرعلی شیر، وزیر علم دوست و آن قدر کتب ادب و تواریخ و وسائل که آن وقت در هرات بود، در هیچ زمان، در هیچ شهر فراهم نشده، ازغایت حرص و ولعی که وزیر مزبور به علوم، مخصوصاً به تواریخ داشت و به همین موجب رو ضۀ الصفا را براي اونوشت.

9 )علامه محقق آیۀ ا.. موسوي دهسرخی (ره)

ایشان در کتاب «رمز المصیبۀ» چاپ 1375 قم، در جلد 2، ص 187 فرموده: عدم صحت دامادي حضرت قاسم (ع) حرفی است و دروغ بودن حرف دیگر ما به نحو یقین نمیتوانیم تکذیب کنیم. خصوصاً مثل مرحوم نراقی در محرق القلوب مجلس یازدهم و مرحوم دربندي در اسرار الشهادة می خواهند تأیید کنند و در صفحه 189 قضیه دامادي حضرت قاسم را به طور کامل به نقل از مرحوم علامه نراقی نقل کرده است.

 10  )آقا میرزا صدرالدین واعظ قزوینی در کتاب « ریاض القدس المسمّی بحدائق الأنس»

در این کتاب که نسخهي قدیمی ان چاپ سال 1324 به قطع رحلی دو جلدي در کتابخانه مرحوم آیۀ ا.. العظمی گلپایگانی موجود است، در ج 1، صفحات 56 الی 68 موضوع عقد ازدواج حضرت قاسم بن الحسن (ع) مبسوطاً ذکرشده است.

11  )مرحوم آیۀ ا.. حاج سیدمحمد علی حائري طبسی.

ایشان در کتاب « مقتل الحسین» انتشارات کوثر غدیر، قم 1384 ، در صفحه 214 الی 216 موضوع را تحت عنوان عروسی حضرت قاسم در زمین کربلا طرح کرده است و فرموده: یکی از جریاناتی که در روز عاشورا واقع شده است عروسی شاهزاده قاسم بن الحسن(ع)  میباشد.

سپس ایشان به جلالت ملاحسین کاشفی و احاطه و دسترسی او به کتب تاریخی اشاره کرده و ازدواج حضرت قاسم را به نقل از منتخب طریحی ص 374 و 375 و روضۀ الشهداء ص 325 ذکر کرده است.

12) کتاب «شعشۀ الحسینیۀ» مولف محمدجواد ایزدی

در نسخه ي قدیمی موجود در کتابخانه ي مرحوم آیۀا.. العظمی گلپایگانی در صفحات 186 الی 191 ، جریان دامادي حضرت قاسم (ع)  مبسوطاً ذکر شده است.

چند کتاب دیگر که موضوع دامادي حضرت قاسم (ع) را ذکر نموده اند.

13) علامه سیدجواد ذهنی تهرانی(ره)  در کتاب« مقتل الحسین (ع) از مدینه تا مدینه»

انتشارات پیام حق، چ دوم، سال 1384 ، ص 624 الی 641 ، مطلب را به تفصیل ذکر نموده است.

14)کتاب «تراجم الرجال» مولف سیداحمد حسینی

ناشر مکتبۀ آیۀا.. العظمی مرعشی نجفی سال 1414 قمري صفحه 662(نرم افزار معجم فقهی)

15) کتاب وفیات الائمه ناشر دارالبلاغه بیروت ص 128(نرم افزار معجم فقهی)

16) کتاب «بعض شخصیات بنی هاشم و بعض الممدوحین و المذمومین من ذریاتهم» ناشر مرکز المصطفی (ص) ج 2، ص 437 (نرم افزار معجم عقایدي)

17)کتاب «من ظلامات اهل البیت و شیعتهم المخلصین فی عهد بنی امیه» ناشر مرکز المصطفی (ص)(نرم افزار معجم عقایدي)

 

«نقل واقعه ي ازدواج حضرت قاسم از کتاب محرق القلوب»

 

کتاب محرق القلوب، غمهاي جانسوز، تالیف ملامحمد مهدي نراقی(ره)  به اهتمام علی نظري منفرد، انتشارات سرور،: 1388 ه.ش،ص 410 الی 422

 

شهادت حضرت قاسم بن الحسن(ع):

 

مخفی نماند که از جمله قضایاي کربلا که باعث اندوه دلها و سوزش جانها است و واقعه ي شهادت قاسم بن حسن است، و علماي ما رضوان الله علیهم کیفیت قصّه ي او را به طرق مختلفه نقل کرده اند، بعضی حکایات دامادي او را ذکر نموده اند و بعضی آن را نقل ننموده اند و در صحت آن تأمل دارند.

چون که فقیر این حکایت را در بعضی کتب ملاحظه نمودم که اعتبار آن کتب به وجوهی چند در نزد فقیر به صحّت پیوسته، لهذا با حکایت دامادي او به نهجی که اظهر و اوضح است در اینجا ایراد مینمایم، و کیفیت آن بدین نهج است که:

قاسم طفلی بود صغیر و هنوز به حدّ تکلیف نرسیده بود و چهره ي مبارکش چون آفتاب تابان و رخساره ي منوّرش چون ماه درخشان و شجاعت را میراث از حیدر کرّار داشت و در معارك و حروب رایت فتح و نصرت برافراشتی .

 امّا آن نور دیده چون دید که موالیان و یاران و اقارب و برادران را شربت شهادت چشانیدند و خود را از این محنت آباد جهان به دار السّرور عالم جاوید رسانیدند و شمشادقدان بوستان ولایت را از ارّه ي جور کوفیان لعین از پا درآوردند و نوجوانان اهل بیت رسالت از تیغ بیدریغ شامیان بدآیین به خاك هلاك افتادند، دل او بدرد آمد و آه سرد از سینه ي پر درد کشید و سیلاب اشک از جویبار دیدگان بارید، پس با چشمی گریان و دلی به آتش حسرت بریان به خدمت عمّ بزرگوار خود آمد و بعد از اداي سلام و تحیّت به موقف عرض رسانید که: اي عمّ بزرگوار و اي شهسوار والا تبار ! مرا دیگر تاب مفارقت دوستان و خویشان نمانده و دیگر طاقت الم مصیبت ایشان را ندارم، مرا دستوري ده که به میدان کارزار روم و داد دل خود را از این قوم بیدین باز خواهم.

چون امام شهیدان (ع) قاسم را به آن حال مشاهده نمود او را در بر کشید و شروع به گریه کرد، قاسم نیز میگریست و آن دو مظلوم دست در گردن یکدیگر داشتند، چون ابر بهار زار زار میگریستند و اینقدر گریه کردند که هر دو بیهوش شدند، چون به هوش آمدند، امام حسین(ع) فرمود: اي جان عم و اي انیس دل پر غم! تو را چگونه رخصت حرب دهم و داغ فراقت را بر سینه ي پر غم نهم و حال آنکه تو مرا از برادر یادگاري در این دشت محنت و انیس دل بیقراري.

پس قاسم به دست و پاي حضرت افتاد، گاهی دستاو را میبوسید و گاهی پاي منوّر او را میبوسید و عجز و الحاح مینمود که او را مرخص حرب نماید، و حضرت او را اجازه نمیداد.

ناگاه مادر قاسم از خیمه بیرون آمد و دامن قاسم را به دست گرفت و گقت : اي جان مادر و اي سرور سینه ي بریان مادر!

در این زمان تو در این دشت پر بلا و محن            خدا برد به کجا میروي بگو با من

من ستم زده را تاب اشتیاق تو نیست                     در این دیار الم طاقت فراق تو نیست

قاسم اجازه ي حرب نیافته به خیمه درآمد و به اندوه و الم سر به زانوي غم نهاده دید که برادران امام حسین (ع) تهیه ي اسباب جنگ مینمودند و عازم میدان قتال بودند، الم او زیاده شد و آغاز گریه و ناله نمود تا که خاطرش آمد که پدر بزرگوارش تعویذي بر بازوي او بسته و به او وصیّت نموده بود که: اي قاسم! در وقتی که الم و مصیبت بینهایت و درد و محنت بیحد و غایت بر تو غلبه کند، این تعویذ را باز کن و بخوان و به آنچه نوشته است عمل کن.

قاسم با خود گفت: تا من خود را شناخته ام به چنین مصیبت و المی گرفتار نشده ام، و اگر بعد از این حیات باقی باشد به چنین محنت و غمی مبتلا نخواهد شد، پس گویا این زمان وقت باز کردن تعویذ است.

پس آن تعویذ را گشود، چون او را ملاحظه نمود، دید حضرت امام حسن(ع) به خطّ مبارك خود نوشته است که : اي قاسم! اي نور دیده و اي فرزند پسندیده! وصیت میکنم تو را که چون برادرم حسین را در دشت کربلا بی کس و تنها ببینی و او را اسیر کوفیان بیوفا و شامیان بیشرم و حیا بیابی زینهار که سر خود را در قدم او اندازي و جان خود را در راه او دربازي، و هر چند عمّت تو را از حرب ممانعت نماید باید تو در الحاح افزایی و مبالغه نمایی تا اجازه یابی و خون خود را در راه او بریزي.

اي قاسم! اي فرزند پدر!

مباد صبر کنی زانکه صبر جایز نیست                        کسی که کشته نشد روز حشر فایز نیست

پس چون قاسم بر مضمون تعویز اطلاع یافت از غایت فرح و انبساط از جاي جست و به خدمت عمّ بزرگوار آمد و آن نامه اي که رقم شهادت آن مظلوم بود به دست عمّ خود داد، آن سرور شهیدان و امام غریبان چون آن وصیت نامه را خواند آه سوزناك از نهاد خود برکشید و زار زار بنالید و اشک حسرت از دیدگان بارید و به آواز حزین فرمود:اي جان عم! این وصیتی است که برادرم به تو نموده است درباره ي من میخواهی به عمل آوري، مرا نیز درباره ي تو وصیتی نموده است و میخواهم آن را به جا آورم، و وصیت او به من آن است که فاطمه دختر من که پدرت خود او را نامزد نموده است به عقد تو درآورم و به تو دهم، بیا تا ساعتی به خیمه رویم و در طیّ این مقدّمه کوشیم.

پس دست قاسم را گرفت و به اندرون خیمه برد، و برادران خود عباس و عون را طلبید، و عقد فاطمه را براي قاسم مهر شهادت بستند، و زینب را فرمود که جامه هاي حضرت امام حسن را حاضر کرد، و جامه ي فاخري بقاسم پوشانیدند و حضرت به دست مبارك خود درّاعه ي امام حسن(ع) را به او پوشانید و عمّامه ي وي را بر سر او بست.

پس دست فاطمه را گرفت و به دست قاسم داد:

گرفت دست عروس و به دست قاسم داد                         به گریه ي اهل حرم گفتنش مبارك باد

پس فرمود: این است امانتی از تو که پدرت به من سپرده بود.

چون مادر قاسم از این قضیّه اطلاع یافت سیلاب اشک از دیده بارید و زار زار نالید و از جا درآمد و انشاء آه و فغان کرد و به خدمت امام حسین (ع) شتافت و به زبان حال به آن مظلوم کربلا خطاب کرد و می گفت:

چه عقد بود کجا اینچنین روا باشد                                    که دیده است عروسی که بی حنا باشد

چه شد که قاسم من بیکس و مددکار است                               مگر حنا به کف طفل بی پدر عار است

پس به زبان حال سرور شهیدان در جواب مادر قاسم به این مقال مترنّم بود:

که اي مخدّره بر قاسمت شتاب مکن                                          پی حناي عروسی اش اضطراب مکن

که قاسمت رخش از خون خضاب خواهد شد                              عروس را دل از این غم کباب خواهد شد

به بر لباس شهادت حریر خواهد کرد                                         هزار بوته اش از زخم تیر خواهد کرد

تنش ز زخم سنان چاك چاك خواهد شد                                       حریر بستر او فرش خاك خواهد شد

به خون طپیده و بیجان حناش خواهند بست                                   زخون حنا به کف دست و پاش خواهند بست

دهان زخم دهان عروس بوسی او است                                   لباس غرقه به خون جامه ي عروسی او است

شود عروسی او با عروسی عیسی                                        به قصرها و بساتین جنّت الماوي

ز حلّه هاي جنان حلّه پوش خواهد شد                                       ز سلسبیل جنان جرعه نوش خواهد شد

طعام خلد به جام بلور خواهد خورد                                         به جاي آب شراب طهور خواهد خورد.

اما قاسم مظلوم دست عروس را گرفته به خیمه رفت، گاهی در روي عروس مینگریست و گاهی سر در پیش افکنده میگریست، ناگاه از لشکر مخالف آواز برآمد که:

هل من مبارز من جند الحسین: آیا دیگر مبارزي از لشکر حسین باقی مانده است؟

چون قاسم این صدا را شنید دست عروس را رها کرد و مصمّم حرب شد و عازم معرکه ي جدال گردید، عروس دامن او را به هر دو دست گرفت و گفت: اي قاسم! چه خیال در سر داري و مرا در این دشت غربت به که میگذاري؟

مرا میگذاري کجا میروي                                        بگو از بر من چرا میروي

نه این رسم آیین دامادي است                                   چنین دل شکسته کجا میروي

قاسم چون این سخنان را شنید آه از نهاد او برآمد و زار زار گریست و گفت : اي نور د یده، بدان که پدرت در این صحراي کربلا که وادي محنت و بلا است غریب و بیکس مانده است و یاران و موالیان او همه کشته شدند و بی معین و یاور، تنها و بی مددکار است و شرط هواداري نیست که من خون خود را در راه او نریزم و از جدال دشمنان او گریزم، پس دامن مرا رها کن و قبل از اینکه از غم و غصّه بمیرم خون خود را در معرکه ي کارزار بریزم، و بدان که عروسی و دامادي من و تو به قیامت افتاد.

بیارایم به محشر بزم عشرت                                             ز سر گیرم عروسی در قیامت

عروس که این را شنید آهی از دل برآورد که به جاي اشک از چشم مستمعان خون برآورد، و زمین بر خود طپید و آسمان بر خود لرزید و جگر عالمیان بسوخت و خاطر جنّ و انس به غم اندوخت.

غباري بردمید از راه بیداد                                        شبیخون گرد بر نسرین و شمشاد

برآمد ابري از دریاي اندوه                                       فرو بارید سیلی کوه تا کوه

ز روي دشت بادي تند برخاست                               هوا گردید بر خاك زمین راست

رسید از عالم غیبی، ندایی                                       ندایی نه، صداي آشنایی

که احسنت اي زمان و اي زمین زه                          عروسان را به داماد اینچنین ده

پس عروس گفت: اي قاسم! هرگاه عروسی ما به قیامت افتاد بگو فرداي قیامت تو را کجا یابم و به چه نشان بشناسم؟

گفت: اي نور دیده و اي سرور سینه ي غم رسیده! مرا در روز محشر در نزد جدّ و پدرم طلب نماي و مرا به این آستین دریده بشناس؛ پس دست فرا کرد و سر آستین خود را بدرید.

فغان و ناله از سرادقات عترت طاهرات برآمد و حضرت شاه شهیدان آمد و او را در بر گرفت و فرمود : اي قاسم ! اي جان عم! به پاي خود به گورستان به این هیئت نتوان رفت؛ پس لباس او را به شکل کفن بر او پوشانید و گریبانش را چاك زد و هر دو سر دستارش را بر رویش فکند و شمشیر خود را به دست او داد و گفت: اي جان عم! برو که عمّت هم از عقب میرسد.

پس قاسم با روي چون آفتاب انور و رخساري چون ماه منوّر و دیده اي چون ابر بهار گریان و سینه اي از غم عروس بریان به میدان آمد و عرصه ي معرکه را به نور جمال خود منوّر گردانید و بعد از طرید و جولان گفت:

إن تنکرونی فأنا ابن الحسن                                      سبط النبی المصطفى المؤتمن[5]

هذا حسین کالأسیر المرتهن                                      بین أُناس لا سقوا صوب المزن [6]

پس قاسم بر آن قوم بی حیا حمله کرد و به آن خردسالی در یک حمله سی و پنج نفر را به جهنم فرستاد[7]. پس در برابر لشکر مخالف ایستاد و ابن سعد را آواز کرد و به زبان حال به او گفت که: اي بی حیاي بی شرم و اي بی وفاي بی آزرم! آیا در روز قیامت جواب پیغمبر را چگونه خواهی داد و در هنگام حساب از عهده ي آنچه به خانواده ي رسالت و اهل بیت عصمت و طهارت کرده اي به چه طریق بیرون خواهی آمد؟ بسا مسلمانان پاك دین و خداشناسان با یقین را که شهید کردي و بسا بار یافتگان بارگاه ربوبیّت و علم افراشتگان لواي عبودیّت را که از تیغ بی دریغ از پا درآوردي، و چه داغهایی که بر دل ذریّه ي رسول ا.. گذاشتی، و چه غمها که بر سینه ي عترت حیدر کرّار نگاشتی، بسا اندوه و الم که تو بر خاطرها نهادي و بسا حرمتها که تو بی حیا بر باد فنا دادي، دیگر از یاران و هواداران و فرزندان رسول کسی نمانده به غیر از امام حسین (ع) با بعضی برادران و فرزندان و پرده گیان حرم احدي باقی نمانده، آیا حال وقت آن نرسیده که آن مظلوم را مطلق العنان نمایی که این معدود را برداشته راه خود گیرد و از عراق به مدینه ي رسول یا به موضعی دیگر رود؟ اي پسر سعد! تو امروز اسب خود را آب داده اي؟ گفت: آري. قاسم گفتک ویلک واي بر تو که اسب خود را آب دهی و کسی را که محمد مصطفی جعلت فداك به او خطاب میفرمود از آب منع میکنی؟!!

راوي میگوید: از گفتار قاسم، ابن سعد پلید خجل شد و سر به زیر افکند و زار زار میگریست اما مطلقاً متعرّض جواب او نشد.

پس قاسم مبارز طلبید، کسی جرأت نمیکرد که به حرب او رود، و ابن سعد ازرق شامی را که سپهسالار لشکر شام بود طلبید و گفت: تو هر سال مبلغی خطیر از یزید میگیري وصیت شجاعت تو در میان شام و عراق منتشر است، چرا نمیروي کار این طفل هاشمی را بسازي؟

ازرق گفت: اي عمر! مرا در مصر و شام با هزار سوار برابر گرفتهاند، از تو بعید است که مرا به حرب کودکی فرستی، گویا تو میخوهی مرا در میان شجاعان رسوا کنی و نام و ناموس مرا بر هم زنی، مرا عار آید که به حرب وي روم.

ابن سعد گفت: گویا تو او را نمیشناسی و نظر به کودکی او میکنی، او قاسم بن حسن نبیره ي شیرخدا است و شجاعت از جدّ خود میراث دارد و در هنگام رزم شراره ي برق و آتش سوزان از شمشیر او میبارد، تو نظر به خردسالی هاشمیان مکن که ایشان با شجاعت از مادر متولد میشوند. به خدا قسم که اگر تشنگی بر او غلب نبودي به یک حمله لشکر ما را تار و مار کردي و دمار از روزگار ایشان برآوردي، اگر مردي داري قدم در میدان حرب او بگذار تا آنچه می گویم بر تو معلوم شود.

ازرق گفت: هیهات هیهات! این از محالات است که من به حرب وي روم، ولیکن چون در خصوص او مبالغه داري مراچهار پسر است که هر یک در شجاعت و دلاوري بینظیر و عدیلند، یکی از ایشان را بفرستم تا سر او را بیاورد.

پس پسر بزرگ خود را طلبید و او را در بر گرفت و نوازش کرد و بر اسب خود سوار کرد و شمشیر خود را در میان او بست و سایر اسباب و آلات حرب از زره و خود و نیزه و سپر و ساقین و ساعدین بر او آراست و گفت که برو سر این جوان هاشمی را از براي ابن سعد بیاورد.

پسر ازرق به میدان قاسم آمد و بر او حمله کرد و بعد از گیر و دار بسیار که بیان کیفیت آن ثمري ندارد پسر ازرق از اسب دور افتاد و خود از سر وي افتاد، و چون موي سر وي دراز بود، قاسم از مرکب خم شده موي او را به دست پیچید و مرکب را برانگیخت و او را از زمین در ربود و به گرد میدان بگردانید و بعد از آن او را بر زمین افکند و مرکب بر او راند که همه ي استخوانهایش خرد شده جان به مالکان سقر تسلیم کرد.

و بعد از آن هر یک از سه برادر دیگر او آمدند به حرب، و هر یک به نحوي به دست قاسم به دار البوار واصل شدند وذکر کیفیت گیر و دار میان قاسم با هر یک و کیفیت کشته شدن ایشان در امثال این مواضع خالی از فایده است.

اما چون ازرق شامی دید که چهار پسر او جان به سگان جهنم دادند جهان در چشم او تیره و تار شد و غضب بر او مستولی شد، بر مرکب کوه پیکري سوار شد و کستوان مغربی بر رو افکنده و کناره هاي آن به سیم و زر آراسته و تیغی چون برق سوزان بر کمر بسته و نیزهاي هجده ذرعی به دست گرفته و خودي عاري بر سر نهاده و جوشن تنگ حلقه اي در بر پوشیده چون پیل مست به میدان قاسم آمد، گفت: اي نوجوان بی انصاف! چهار پسر مرا کشتی که هیچ یک مثل خود نداشتند.

قاسم گفت: غم ایشان چه میخوري که این دم تو را به ایشان ملحق خواهم ساخت. اما چون امام حسین (ع) دید که ازرق شامی به مصاف قاسم آمد بر وى ترسید زیرا که آن لعین مبارزي بود بی نظیر و در میان ابطال و شجاع ان عرب شهرتی تمام داشت، لهذا آن امام مظلوم دست نیاز به درگاه کارساز بینیاز برداشته و نصرت قاسم را از او درخواست.

و هر دو سپاه از دور و نزدیک به نظاره ي حرب آن دو مبارز درآمدند، پس ازرق نیزه اي حواله ي سینه ي بی کینه ي قاسم کرد، قاسم نیزه ي او را رد نمود و بر او حمله کرد، او نیز رد نمود همچنین هر یک حمله مینمود دیگري رد میکرد تا در میان ایشان دوازده طعن نیزه رد و بدل شد.

ازرق در غضب شد نیزهاي بر شکم اسب قاسم زد، اواز پاى در آمد. قاسم پیاده شد، امام حسین (ع) چون این حالت را مشاهده نمود آه از جگر کشید و به یکی از یاران خود گفت که: دریاب جگر گوشه ي برادرم حسن را و این اسب را به وي برسان.

آن شخص مرکب امام حسین (ع) را به قاسم رساند و قاسم سوار شد و بر ازرق حمله کرد و سه طعن دیگر در میان ایشان ردّ و بدل شد، پس ازرق تیغ برکشید و بر قاسم حمله کرد، قاسم نیز تیغ از نیام برکشید و خدا را یاد کرد و به قوّت حیدري ضربتی بر کمر او زد که چون خیار تر به دو نیم شد، غریو و فغان از لشکرشام برآمد.

قاسم جسته بر اسب سوار شد و لجام اسب امام حسین (ع) را گرفته و رو به سراپرده ي اهل بیت آورد، چون به نزدیک امام حسین (ع) رسید از مرکب پیاده شد و رکاب مرکب امام حسین (ع) را بوسید و عرض کرد: یا عمّ العطش العطش؛ اي عمّ بزرگوار! تشنگی کار مرا ساخته و آتش غم و غصّه اهل بیت استخوان مرا گداخته.

حضرت زار زار گریست و گفت: اي جان عم! نزدیک رسیده که از دست جدّت شراب کوثر بنوشی و لباس سندس و استبرق بهشت بپوشی و از این غمها و المها خلاصی یابی. اي قاسم! زمانی به نزد مادر رو که آن بیچاره از غم مفارقت تو مینالد و از الم مهاجرت تو باران حسرت از دیده میبارد.

قاسم با چشمی گریان و دلی از آتش حرمان بریان روى به خیمه اى آورد که مادر و عروس در آ نجا بودند، چون نزدیک خیمه رسید آواز دختر عمّ خود را شنید که میگرید و مینالد و به سوز دل از غم و محنت می نالد و صداي مادر را شنید که میگرید و به زبان حال میگوید:

اي فلک خانه ات خراب شود                                           جگرت چون دلم کباب شود

با من اي کینه جو چه ها کردي                                          قاسمم از برم جدا کردي

اي نور چشم من غمیده و اي سرور سینه ي من محنت کشیده! اي فرزند ارجمند و اي آرام دل مستمند! اي راحت دل و جان مادر و اي دواي درد بی درمان مادر! اي مبتلا و اسیر وادي الم و محن و اي غنچه ي نشکفته ي گلزار حسن! نمیدانم کجاي و چه بر سر تو آمده که روي خود را به مادر خود نمینمایی.

ندارم از غمت اي جان دل شکیبایی                                    رسیده وقت که رخسار خویش بنمایی

اي جان مادر! نمیدانم تو طفل بیکس و تنها در میان این همه دشمنان دغا و کوفیان بیوفا و شامیان بیحیا چه خواهی کرد، آیا هنوز حیات تو برجا باشد و آن نخل قامت تو برپا باشد یا از جور روزگار شهید شده باشی و در خون خودچون مرغ بسمل غلطیده باشی.

اما قاسم چون این حکایتها را از مادر شنید فغان از دل برکشید و صدا به گریه بلند کرد مادر و عروس از آمدن او خبر یافته از خیمه بیرون دویدند و در دست و پاي او افتادند و آغاز نوحه و زاري و ناله و بیقراري نمودند، پس قاسم ساعتی در نزد ایشان ایستاد، گاهی مادر و عروس به قاسم نگاه میکردند و او را مصمّم جان باختن می دیدند و خون از دیده میباریدند و گاهی قاسم نظر به عروس میکرد و اه و حسرت او را میدید چون ابر بهاران میگریست، و گاهی نظر به مادر غمدیده مینمود و اضطراب و حیرت آن پیر زن بیچاره را نظاره میکرد از سوز دل مینالید.

اي عزیزان! غم قاسم را در آن وقت آن نو دامادي داند که از عروس خود بهره اي نبرده باشد و به اضطرار با او وداع و مفارقت ابدي نماید و به ناچار به سر باختن خود رود؛ و غم عروس را در آن زمان نوعروسی داند که از داماد تمتّعی نیافته و به ناکام در محلّ غربت و محنت مانده باشد و با وجود کمال علاقه ي طرفین آن نو داماد را وداع بازپسین نماید؛ و غم مادر قاسم را در آن هنگام بیچاره مادري داند که فرزند نو داماد خورشیدي رخساري با حسرتی و نو عروسی ناکام ماه طلعتی داشته باشد و هیچ یک از دیگري بهره نیافته باشند. و به ناچار و اضطرار باید آن مادر و عروس در نزد او وداع بازپسین نمایند و فرزند دلپسند او با آه و حسرت و اندوه عازم کشته شدن گردد.

پس قاسم به مادر خود و دختر عمّ خود گفت: اي عزیزان! شما را وصیّت میکنم به صبر و تحمل و بدانید که هیچ کس به اختیار خود را در غرقاب هلاکت نمی افکند و احدي به رضا و رغبت اختیار مفارقت یاران و دوستان نمیکند ولیکن آنچه ضروري و اضطرار است دیگر علاج پذیر نیست. همچنان که شما را بر هجران من طاقت نیست مرا هم بر حرمان شما قوّت نه و همچنان که شما از غم من میزارید و خون از دیده میبارید من هم از الم شما مینالم، اما چه کنم که کار در دست من و شما نیست و لابد و ناچار که باید شربت ناگوارمرگ را بنوشم و از خون خود لباس دامادي بپوشم، پس وداع میکنم شما را وداع بازپسین و وعده گاه ملاقات ما و شما روز قیامت در خدمت محمد مصطفی(ص) و علی مرتضی (ع) و پدرم حسن مجتبی(ع) است.

پس آن بیچارگان آه حسرت از دل پر درد کشیدند، و عروس مضمون این مقال را بر زبان جاري نمود:

یار وداع میکند تاب وداع یار کو                                        وعده ي وصل میدهد طاقت انتظار کو

و قاسم نگاهی به او کرد و به زبان حال به خود خطاب نمود:

دم رفتن است قاسم به رخش نظاره اي کن                             که امید بازگشتن کس از این سفر ندارد

پس قاسم با دل بریان عنان مرکب را به جانب میدان برگردانید.

چه در جهاد سوي لشکر دغا میرفت                                       پی متابعتش اشک ز دیده ها میرفت

اما چون به سپاه ابن سعد رسید به یکباره بر ایشان حمله کرد، گاهی بر میمنه و زمانی بر میسره میتاخت و گاهی بر قلب سپاه حمله مینمود و گاهی بر جناح روي می نهاد، ناگاه لشکر ابن سعد از سوارگان و پیادگان به یکباره بر وي حمله ورگردیدند و نیزه و تیر و گرز و شمشیرحوالهي وي میکردند.

قاسم در دریاى حرب غوطه ور گردید و سپاه کفر بر وي هجوم آور شدند.

راوي گوید: من در آن وقت آن طفل را دیدم که نور از رخساره ي او میتابید و پیراهن و ازاري پوشیده بود و نعلین در پا کشیده و کمربند نعلین پاي چپ او گسیخته بود و با آن گروه انبوه محاربه میکرد، در آن حال عمربن سعد ازدي[8] گفت: به خدا قسم که من میروم تا کار این جوان هاشمی را بسازم و کشنده ي او من باشم.

گفتم: سبحان ا…! این گروهی که او را در میان گرفته اند او را کافی است، چگونه دل تو تاب دارد که با وجود گرفتاري این طفل در دست همه ي این اشرار ضربت بر او زنی به خدا قسم که اگر تیغ حواله ي من کند دست به دفع او نگشایم.

پس آن لعین بدگهر اسب تاخت و ضربتی بر فرق امام زاده ي مظلوم زد و زخمهاي بسیاري هم به وي زده بودند؛ نقل کرده اند که: بیست و هفت زخم خورده بود و خون بسیاري از وي رفته بود و اسب او از بس که تیر به روي وي زده بودند دیگر طاقت حرکت نداشت.

پس قاسم از اسب درگردید و فریاد کرد: یا عمّاه ادرکنی؛ اي عم! مرا دریاب.

بیا که در نفس آخرین تو را بینم                                         پی نثار تو باقی است جان شیرینم

ناگاه امام حسین (ع)  مانند عقاب پرّان آمد و صفها را شکافت و چون شیر خشمناك بر آن روبه صفتان حمله کرد و تیغ حواله ي عمر قاتل قاسم نمود. آن ملعون دست خود را سپر ساخته تیغ بر دست او آمد و دست پلیدش جدا شد. آن لعین فریاد کرد سپاه مخالفان جمع شدند که او را از دست امام حسین (ع) رها کنند، حرب در پیوست و نایره ي جدال مشتعل شد به نحوي که قاسم مظلوم پامال سمّ ستوران شد و قاتل پلید او نیز کشته شد.

حضرت چون آن کافران را دور کرد بر سر فرزند برادر خود آمد، دید که پا بر زمین می ساید و آهنگ پرواز علّیین دارد و هنوز رمقی در او باقی مانده بود، چشم باز کرد در عمّ خود نگریست و تبسّمی نمود و جان به جان آفرین تسلیم کرد.[9]

ستیزه گر فلکا از جفا و جور تو داد                                   نفاق پیشه سپهرا ز کینه ات فریاد

ستیزه گر فلکا این جفا چرا کردي                                     چرا معاونت دشمن خدا کردي

بسان مردمک دیده کعبه را تا حشر                                   سیاهپوش ز اندوه این عزا کردي

جواب فاطمه روز جزا چه خواهی گفت                             سر نبیره اش ازتیغ کین جدا کردي

ز جوش خنجر بیداد خوش دم آبی                                   به حلق تشنه ي صحراي کربلا کردي

علم نگون شه دین گشته اهل بیت اسیر                              امید هست شوي سرنگون چه ها کردي

دلت نسوخت به افغان العطش گویان                                  فغان ز سینه ي سوزان العطش گویان

اما چون حضرت امام حسین (ع) قاسم را به ان حالت دید سیلاب اشک از دیده جاري کرد و گفت : والله یعز على عمک ان تدعوه فلایجیبک أو یجیبک فلایعینکاو یعینک فلا یغنی عنک [10] ؛ اي نور دیده! به خدا قسم که گران است بر عمّ تو که او را به یاري خود بخوانی و او اجابت نتواند کرد، و یا اجابت تو کند و یاري نتواند کرد، یا یاري کند و سودي به نو نبخشد، خدا دور گرداند از رحمت خود جماعتی را که تو را کشتند و واي بر گروهی که پدر و جدّ توخصم ایشان باشند.

پس حضرت آن شهید را برداشت و سینه ي او را بر سینه ي خود گداشت و پاهاي او بر زمین میکشید و او را برد و درمیان سایر کشتگان افکند.

ناله و فغان از اهل بیت برآمد و مادر و عروس او درکنار ایستاده به او مینگریستند و زار زار میگریستند. پس حضرت امام حسین (ع) روي به همهي بازماندگان کربلا کرد و فرمود: صَبراً یا بَنِى عَمُومَتِى صَبراً یا اَهلَ بَیتى لا رَاءَیتُم هَواناً بَعدَ هذا الْیَوم ابداً [11] ؛ اي پسر عمّان من و اي اهل بیت و برادران من! صبر کنید که بعد از این روز دیگر مذلّت و خواري نخواهید دید.

نقل واقعه ي ازدواج حضرت قاسم (ع) از کتاب معالی السبطین

: کتاب معالی السبطین فی احوال الحسن و الحسین(ع)، انتشارات شریف الرضی، 1377 ، جلد اول صفحه 450 الی 453

] أقول [ لما کنت اراجع کتب المقاتل فی تالیف هذا المقتل من ها کتاب المنتخب للطریحی، و هو العالم الفاضل و المحدث الورع الزاهد العابد الفقیه الشیخ فخر الدین بن محمدبن علی بن احمدبن طریح النجفی الرماحی صاحب کتاب مجمع البحرین و المنتخب فی المقتل و الفخریۀ فی الفقه و شرح النافع و المشترکات و غیر ذلک و کان اعبد اهل ازمانه واورعهم توفی بالرماحیۀ سنۀ الف و خمس و ثمانین تغمده الله برحمته فرأیته قدذکر شهادة القاسم بهذه الکیفیه فاحببت ایراده لأنه قدغلب علی ظنی صحته ثم اعلم ان المرحوم السید هاشم البحرانی، ایضاً ذکر هذه القص ۀ بعینها فی مدینۀ المعاجز فی باب معجزات الحسن (ع) قال لما آل امر الحسین (ع) الی القتال بکربلا و قتل جمیع اصحابه و وقعت النوبۀ علی اولاد اخیه جاء القاسم بن الحسن (ع) و قال یا عم الأجازة لأمضی الی هؤلاء الکفرة فقال له الحسین(ع)  یابن الأخ انت من اخی علامۀ وارید ان تبقی لی لأتسلی بک و لم یعطه الأجازة للبراز فجلس مهموماً مغموماً باکی العین حزین القلب و اجاز الحسین (ع) اخوته للبراز و لم یجزه فجلس القاسم متألماً و وضع رأسه علی رجلیه و ذکر ان اباه قد ربط له عوذة فی کتفه الأیمن و قال له اذا اصابک ألم و هم فعلیک بحل العوذة و قرائتها، و افهم معناها و اعمل بکل ما تراه مکتوبا فیها. فقال القاسم لنفسه مضی سنون علی و لم یصبنی من مثل هذا الألم فحل العوذة، و فضها، و نظر الی کتابتها و اذا فیها یا ولدي قاسم، أوصیک انک اذا رأیت عمک الحسین(ع) فی کربلا و قد أحاطت به الأعداء، فلا تترك البراز و الجهاد لأعداء الله و اعداء رسول الله و لا تبخل علیه بروحک، و کلما نهیک عن البراز عاوده لیأذن لک فی البراز لتحضی فی السعادة الأبدیۀ فقام القاسم من ساعته و أتی الحسین (ع) و عرض ما کتب الحسن(ع) علی عمه الحسین(ع)، فلما قرأ الحسین العوذة بکی بکاء شدیدا، و نادي بالویل و الثبور، و تنفس الصعداء، و قال یابن الأخ هذه الوصیۀ لک من أبیک، و عندي وصیۀ أخري منه لک، و لا بد من انفاذها فمسک الحسین (ع) علی ید القاسم، و أدخله الخیمۀ، و طلب عونا و عباسا، و قال لأم القاسم اولیس للقاسم ثیاب جدد قالت: لا. فقال لاخته زینب ایتینی بالصندوق فأتته به، و وضع بین یدیه ففتحه و أخرج منه قباء الحسن (ع)، و ألبسه القاسم، و لف علی رأسه عمامۀ الحسن، و مسک بید ابنته التی کانت مسماةللقاسم، فعقد له علیها، و أفرد له خیمۀ، و أخذ بید البنت، و وضعها بید القاسم، و خرج عنهما. فعاد القاسم ینظر الی ابنۀ عمه و یبکی الی أن سمع الأعداء یقولون: هل من مبارز فرمی بید زوجته، و أراد الخروج، من الخیمۀ فجذبت ذیله و مانعته عن الخروج و هی تقول له ما یخطر ببالک و ما الذي ترید أن تفعله قال لها: أرید ملاقاة الأعداء، فانهم یطلبون البراز، و انی أرید ملاقاتهم فلزمته ابنۀ عمه فقال لها: خلی ذیلی، فان عرسنا أخرنا الی الآخرة فصاحت، و ناحت و أنت من قلب حزین و دموعها جاریۀ علی خدیها و هی تقول: یا قاسم! أنت تقول عرسنا أخرناه الی الآخرة، و فی القیامۀ بأي شی ء أعرفک و فی أي مکان أراك فمسک القاسم یده و ضربها علی ردنه و قطعها، و قال: یا بنت العم! اعرفینی به ذه الردن المقطوعۀ، قال فانفجع أهل البیت بالبکاء لفعل القاسم، و بکوا بکاء شدیدا، و نادوا بالویل والثبور قال من روي فلما رأي الحسین(ع) أن القاسم یرید البراز، قال له: یا ولدي! أتمشی برجلک الی الموت قال: و کیف یا عم و أنت بین الأع داء وحیداً فریداً، لم تجد محامیاً و لا صدیقاً روحی لروحک الفداء و نفسی لنفسک الوقاء. ثم ان الحسین (ع) شق أزیاق القاسم، و قطع عمامته نصفین، ثم أدلاها علی وجهه، کأنه اراد ان یصون القاسم من اصابۀ عیون الأعداء مع صیانته عن حرارة الشمس ثم ألبسه ثیابه بصورة الکفن وشد سیفه بوسط القاسم، و ارکبه علی فرسه و أرسل ه الی المعرکۀ . ثم ان القاسم قدم الی عمر بن سعد و قال: یا عمر! أما تخاف الله أما تراقب الله یا أعمی القلب أما تراعی رسول الله صلی الله علیه و آله فقال عمر بن سعد(لع): أما کفاکم التبختر والتجبر أما تطیعون یزید فقال القاسم لا جزاك الله خیراً، تدعی الاسلام و آل رسول الله عطاشا ظماء قد اسودت الدنیا بأعینهم فوقف هنیئۀ فما رأي أحداً یقدم الیه فرجع الی الخمیۀ فسمع صوت ابنۀ عمه تبکی فقال لها: هاأنا جئتک فنهضت قائمۀ علی قدمیها، و قالت مرحبا بالعزیز، الحمد لله الذي أرانی وجهک قبل الموت، فنزل القاسم الی الخیمۀ و قال یا بنت العم مالی اصطبار أن أجلس معک و الکفار یطلبون البراز فودعها و خرج، ورکب جواده، و حماه فی حومۀ المیدان ثم طلب المبارزة فجاء الیه رجل یعد بألف فارس فقتله القاسم و کان له أربعۀ أولاد مقتولین، علی یدالقاسم فضرب القاسم فرسه بسوط و عاد یقتل بالفرسان، الی أن ضعفت قوته، فهم بالرجوع الی الخیمۀ، و اذا بالأزرق الشامی قد قطع علیه الطریق و عارضه فضربه القاسم علی أم رأسه، فقتله و سار القاسم الی الحسین (ع) و قال: یا عماه العطش العطش أدرکنی بشربۀ من الماء فصبره الحسین، و أعطاه خاتمه، و قال حطه فی فمک و مصه قال القاسم فلما وضعته فی فمی کأنه عین ماء فارتویت و انقلبت الی المیدان ثم جعل همته علی حامل اللواء و أراد قتله فاحتاطوا به بالنبل فوقع القاسم علی الأرضفضربه شیبۀ بن سعد الشامی بالرمح علی ظهره فأخرجه من صدره، فوقع القاسم یخور بدمه و نادي یا عم أدرکنی فجاءه الحسین (ع) و قتل قاتله و حمل القاسم الی الخیمۀ فوضعه فیها ففتح القاسم عینه، فرأي الحسین(ع) قد احتضنه و هو یبکی و یقول: یا ولدي! لعن الله قاتلک یعز و الله علی عمک أن تدعوه و أنت مقتول یا بنی قتلوك الکفار کأنهم ما عرفوك و لا عرفوا من جدك و أبوك ثم ان الحسین(ع) بکی بکاءً شدیداً و جعلت ابنۀ عمه تبکی، و جمیع من کان منهم لطموا الخدود و شققوا الجیوب و نادوا بالویل و الثبور، و عظا ئم الأمور انتهی هذا ما فی المنتخب.__

 

 

 تحقیق: سید عبد الحمید حسینی- سید علیرضا شاهرودی


[1] لازم به یاد آوري است که بعضی متون تاریخی که قضیه ازدواج حضرت قاسم(ع) را در کربلا ذکر کرده اند، از دختر امام حسین(ع) که بعقد قاسم بن الحسن(ع) در آمد به زبیده نام برده اند و چنانچه معلوم است امام حسین(ع) نام تمام دختران خود را فاطمه می گذاشتند گرچه هر کدام لقب مشخصه اي داشتند، مانند فاطمه ي سکینه، فاطمه رقیه، فاطمه زبیده، فاطمه صغري. کما اینکه نام تمام پسران خود را علی می گذاشتند

[2]در اینجا مرحوم شیخ عباس قمی قضیه اي شنیدنی را نقل می کند که بعد از آن شک مردم سبزوار در تشیع ملاحسین کاشفی برطرف می شود و ما اختصارا نقل نکردیم.

[3] و صاحب تالیفات زیاد دیگري در فقه، لغت، قرآن، اعتقادات، تاریخ، مراثی، عبادات و مستحبات و غیره بوده است.

[4]و کتب بسیار دیگر

[5]اگر مرا نمیشناسید پس بدانید که منم فرزند حسن مجتبی و نواده ي محمد مصطفی.

[6]اي قوم! این است عمّم حسین (ع)  مانند اسیر محبوس در میان مردمانی که از رحمت خدا دورند. مقاتل الطالبیین 62 ؛ مناقب ابن شهراشوب 254/3

[7]بحار الانوار 35/45 .

[8] در ارشاد مفید 107/2عمر بن سعد بن نفیل ازدي و در مناقب این شهراشوب 254/3عمربن سعید ازدي و در بحار الانوار 35/45 عمرو بن سعد ازدي ذکر شده است.

[9] روضۀ الشهداء 400 و نیز رجوع شود به المنتخب 365 و مدینۀ المعاجز 366/3

[10] ارشاد مفید108/2؛ بحار الانوار 35/45

[11] رجوع شود به بحار الانوار 35/45و لهوف 68.

 

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته