انگار بنا نیست سری داشته باشی ...سر داشته باشی ، جگری داشته باشی... انگار بنا نیست که از میوه ي باغت ...اندازه کافی ثمری داشته باشی...
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد ...هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد ...پدرش چیز زیادی که نمی خواست فرات ...یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد...
طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها ...یک روز میشود خودش از کریم ها... عبدلله حسین شدم از قدیم ها... دل میدهند دست عمو ها یتیم ها...
مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود .... زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود... درد رقیه تو پدر جان یتیمی است ... درد سه ساله تو مداوا نمی شود...
با این کبودی های زیر چشم هایم... خیلی شبیه مادرت هستم، مگر نه؟! ... از گیسوان خاکیم تا که ببافی .... یک چیزهایی مانده اما آنقدر نه ...