رفتن به محتوای اصلی

شعرنوشت

انگار بنا نیست سری داشته باشی

انگار بنا نیست سری داشته باشی

سر داشته باشی ، جگری داشته باشی

انگار بنا نیست که از میوه ي باغت

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها

طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها

یک روز میشود خودش از کریم ها

عبدلله حسین شدم از قدیم ها

میل پریدن هست اما بال و پر، نه

میل پریدن هست اما ب

مباهله

وضو بگيرم و در حال روزه با تكبير
كنم مباهله با دشمنان حي غدير

گرفته جان نفسم در ثنای حضرت هادی

گرفته جان نفسم در ثنای حضرت هادی
دُر سخن بفشانم به پای حضرت هادی

حضرت علی النقی

امشب از جام ولایت سر خوشم

Subscribe to شعرنوشت