ترسم از این گناه ، شفیعان روز حشر، گیرند راه من که به تو راه بسته‌ام ، من حر رو سیاهم و تو پور فاطمه
غمی به وسعت عالم نشسته بر جانش تمام ناحیه خیس از دو چشم گریانش سلام کرد به جدش...سلامی از سر صدق سلام آن که کند جان فدای جانانش
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب فردا که کاروان برسد، خواهری حزین اینجا کجاست؟ غم به دلم خانه کرده است؟ کرب و بلا... این چشمها چقدر خیره به...
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند... زین العباد رفت ز دنیا ... مبارکش... این جا همیشه کرب و بلا بود و گریه بود... آب و عطش ... سه ساله و اصغر برابرش...
خیمه ها سوخته و؛چشم به ره دوخته و شام غریبان حسین است؛ وعلی بن حسین باتن تبدار ؛عزادار؛بفرمود الا عمه ی غمخوار... ببین بین زنان ؛هیچ خبر نیست؛زافغان ربابه. بناشد که روند زینب و کلثوم به دنبال رباب