آمدوگفت برادر؛ بخداسینه ی من تنگ شده؛ بعدعلی اکبروقاسم؛ بده اذنم که بجنگم به صف معرکه چون حیدرکرار؛ حسین گفت:الا میروعلمدار، بیا خیمه نگه کن ؛ که طفلان همه عطشان همه گریان برو آب بیاور...
همه جا همهمه افتاد؛ به دل ولوله افتاد؛ که اینبار چه آورده به میدان؟ به ناگاه عبا رفت کناری؛به سر دوش پدر؛قرص قمر؛حضرت اصغر... دگربار زمین زلزله افتاد که ما با پسرش کارنداریم؛ببین رنگ ندارد؛سرجنگ ندارد
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک ،در ماتم تو ،پور حسن قد کشیده ای؟ ، پاسخ بده ،رمق به تنت نیست.زنده ای؟
...و نگاهی سوی میدان. هراسان. پریشان که ای عمه ی نیکو سیرم؛خیز ونگه کن که عمویم ؛همانکس که بود چون پدرم؛ تاج سرم؛ روی زمین است... ببین دوروبرش لشکرغدار... رها کرد خودش را وبه مقتل برسانید همان لحظه که شه ناله ی الغوث؛
حر" همان مرد امیری که سپاهش همگی مست ز قدرت وزشوکت زصدای سم اسبان.دل عالم همه لرزان... یادش آمد زشبی.تشنه همه لشکریان.آب نبودی به میان.برده عطش ازهمگان؛صبر وتوان وحسین بن علی آمد واز لطف صدا کرد : جوانان حرم را . که بیارید دوصد مشک به اینان بدهید آب...