و روایت شده در ظهر دهم حضرت ارباب؛ همان شاه؛ که رخساره ی اوطعنه زندبر روی مهتاب خداحافظی از اهل حرم کرد سه ساله قمری خواب ویا رفته زهوش از کمی آب... به جا ماند ازآن لحظه ی جانکاه وداع. عصر به هوش آمده ؛گفتند همه؛ رفته سفر باب نکویت.عمویت.علی اکبر وقاسم..
وروایت شده در قافله یک شیرزنی بود. علی خوی و علی چهره. علی لهجه ولی مشئ چوزهرا همه ی هاشمیان دور و برش . زینب کبراست. عزیزدل طاهاست. چو امروز رسیدند به صحرای بلا ماه قبیله؛جلو آمد و صداکرد ببندید دوچشمان و به یک گوشه بدوزید نگه.
الهی! عرفه ‏ام، باحسین علیه‏السلام از عرفات کوچ کرد و رحل اقامت در کربلاگزید؛ پس تو رامی خوانم به زبانی که امامم حسین علیه‏السلام در روز عرفه و در ودایش با سرزمین عرفات خواند. الهی تو را می‏خوانم، با اشک‏هایی که به ترنم آخرین نوای آسمانی مولایم...
چهل روز از مرثیه بی پایان خدا در خاک می گذرد و چهل عمره از بادیه پیمایان عرفات کربلا! ... خدا می داند!
اربعين است.... عشق با تمام قامت‏ بر قله «گودال‏» ايستاده است!