چه شمشیر زنی؛م ثل عمو شیر؛ کند قوم زمینگیر ؛نبی خصلت و احمد نسب و مصطفوی خو بههر ضربه ی او حضرت سقا؛ به وجدآمده و نعره کشد: جانم علی اکبر لیلا چو رجز خواند: علی بن حسین بن علیم
همه بر گرد رخ ماه؛به دور و بر یک شاه؛ نشستند؛به ناگاه،،،جوانی پسری تاج سری همچو قمر آمد وازنسل حسن گفت: عموجان؛به فردا شود آیا ؟نصیبم که فدایی بشوم بهر توای لاله ی زهرا؟ که مردن به برت هست عسل تر ز عسل. گفت حسین بن علی: آه بلایی دو سه چندان زتمامی شهیدان
یوسف چاه های تنهایی ، نمیدانم کجایی؟ در میان خیمه های سفید عرفات ، یا در حائر الحسین زیر قبّه ای محفوف در عرش خدا، ما جامانده از شب های قدر درک آیه های تواییم ، ما با خجلت یک سال عصیان و شما ابٌ رحیم للایتام...
اینجا فقط در و دیوارش به نام ماست در و دیوار...در و دیوار...در و دیوار... ترکیب آزار دهنده ای است انگار می خواهند لج مان را در بیاورند...
شب و سکوت و تنهایی... و سری در چاه و واگویه ‏های یک مرد، در هجوم سایه ‏های نامرد. آه! چه درد غریبی است، «غریبی»! فدای غربتت، علی! وقتی تمام دلت را غسل و کفن کنی، وقتی خونابه پهلوی دار و ندارت را بشویی و گونه‏ های یاست را ارغوانی ببینی...