باز این چه شورش است در آسمان خدا هیأت به پا نموده و زهرا به سرزنان چایی سرشک دیده و پرچم لباس شاه بوی محرم آمده، مداح زینب است
باز هم با نسیم خیالت امیدوارم و چه روزها که در انتظار این عیدم که شب را میهمان سازم...میهمان یک نوای دل نشین، آهنگ ملایم رود همراه با غزل خوانی مرغ عشق، نغمه سرایی طوطی، پای کوبی دارکوب...
چه تلخ است حقیقتی که واقع شد؛ پیمانی که شکست؛ عهدی که گسسته شد و حقّی که ادا نشد و منبری که گستاخانه غصب شد؛
قدم زنان کوچه های خاکی سامرا را در خیالم سپری می کنم تا اینکه آهسته و آرام به سرسرای بارگاه ملکوتی تان در سامرا نزدیک شوم...
و چنین خطاب آسمانی بر منی طنین افکند: ای ابراهیم! رها ساز اسماعیلت را تا صله‏ی عطا در دامن وفای تو نهم ... . «منی» مسلخ عشق است؛ سرزمین طاعت و بندگی و «قربان»، تجسم سر تسلیم به فرمان دوست نهادن