امشب هوای بقیع دارم؛ هوای غریبانه غربت؛ تا تصویر اندوهم را، در اشک ریزانِ ستاره‏ ها نظاره کنم. امشب دلم سرشار اندوه است؛ گویی شام غریبان است و من، غریبانه در نگاهِ خیمه‏ ها، آب می‏شوم.
چه اضطرابی دامن زمین را فرا می گیرد، آن گاه که دلش مزار امامی می شود. گویی در آن هنگام، دست و پایش می لرزد!
من همان آهویم که همزاد خطر بود و ترس خود را از دامان امن تو آویخت.
می خواهم تا آنجا که دوست دارم، پربگیرم، اما تا بارگاه دوست راه طولانی است.
حالا که هجوم طوفان سیاهی، سبزه زار وجودمان را به جولان گرفته است وملخ های روشن فکری، روشنای عشق را به تباهی دعوت می کند؛ برآنیم که من و تو مــا شویم تا با قدرت عاشقی، حسود را به رسوایی بکشانیم.