لطفا شواهد تاریخی وجود حضرت رقیه را ذکر کنید.

لطفا شواهد تاریخی وجود حضرت رقیه را ذکر کنید.
پاسخ کارشناس : 

سؤال: لطفا شواهد تاریخی وجود حضرت رقیه را ذکر کنید.

پاسخ: شواهدی که بر وجود حضرت رقیه در کتب مقاتل و غیر مقاتل ذکر گردیده است بسیار است که ما در اینجا به برخی از آنان اشاره مینماییم. برای توضیحات بیشتر می توانید به کتاب «ریحانه کربلا» چاپ شده توسط انتشارات طوبای محبت مراجعه نمایید.

1 - سيد بن طاووس نوشته است که امام ع هنگام وداع با اهل بيت فرمود: خواهرم ام‏کلثوم، و تو اي زينب و تو اي رقيه و تو اي فاطمه و تو اي رباب، مواظب باشيد پس از کشته شدن من گريبان چاک مدهيد، صورت مخراشيد و سخن ناروا بر زبان مياريد.» [1]

2 - در قصيده‏ي شيوا و سوزناک سيف بن عميره (صحابي بزرگ امام صادق و امام کاظم ‘) نيز در دو جا از اين نازدانه سخن به ميان آمده:

و رقية رق الحسود لضعفها      و غدا ليعذرها الذي لم يعذر

لـم أنسـها و سکينة و رقية      يبکــينه بتحسـر و تــزفـر [2]

3 - قندوزي نوشته است که امام ندا داد: «اي ام‏کلثوم، اي سکينه، اي رقيه، اي عاتکه، اي زينب، و اي اهل بيت من از من بر شما سلام باد». [3]

4 - وقتي حضرت زينب با همراهان به مدينه بازگشتند زنهاي مدينه براي عرض تسليت، به حضور زينب آمدند آن حضرت حوادث جانسوز کربلا و کوفه و شام را براي آنها بيان می‌کرد و آنها گريه می‌کردند، تا اينکه به ياد حضرت رقيه افتاد و فرمود: «اما مصيبت وفات رقيه در خرابه شام، کمرم را خم کرد و مويم را سفيد نمود.» زنها وقتي اين سخن را شنيدند، صدايشان با شور و ناله به گريه بلند شد و آن روز به ياد رنجهاي جانگداز رقيه÷ بسيار گريستند.[4]

5 - هنگامي که زن غساله، بدن رقيه÷ را غسل می‌داد، ناگاه دست از غسل کشيد، و گفت: «سرپرست اين اسيران کيست؟

حضرت زينب فرمود: چه می‌خواهي؟

غساله گفت: اين دخترک به چه بيماري مبتلا بوده که بدنش کبود است؟

حضرت زينب در پاسخ فرمود: اي زن! او بيمار نبود؛ و اين کبوديها آثار تازيانه‌ها و ضربه‌هاي دشمنان است.[5]

6 - در روايت ديگر است که آن زن دست از غسل کشيد و دستهايش ‍ را بر سرش زد و گريست. گفتند: چرا بر سر می‌زني؟ گفت: مادر اين دختر کجاست تا به من بگويد چرا قسمتهايي از بدن اين دخترک سياه شده است؟ گفتند: اين سياهي‌ها اثر تازيانه‌هاي دشمنان است.[6]

7- طبق بعضي روايات، بعد از رحلت حضرت رقيه يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن کهنه‌اش کفن کردند.

زنان شام ازدحام کردند و در حالي که سياه پوش شده بودند، براي بدرقه اهل بيت از خانه‌ها بيرون آمدند. صداي ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مي‌شد و با کمال شرمندگي با اهل بيت وداع نمودند، و تا کاروان اهل بيت× پيدا بود، مردم شام گريه مي‌کردند.[7]

حضرت زينب (س) از اين فرصت استفاده‌هاي بسيار کرد. از جمله اينکه هنگام وداع، ناگاه سر از هودج بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:

«اي اهل شام، از ما در اين خرابه امانتي مانده است؛ جان شما و جان اين امانت. هر گاه کنار قبرش برويد (او در اين ديار غريب است) آبي بر سر مزارش بپاشيد و چراغي در کنار قبرش روشن کنيد»[8]

8- مرحوم محدث قمی نیز از کتاب کامل بهایی نقل می نماید

زنان خاندان نبوت شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان می داشتند و می گفتند: پدارنتان به سفر رفته اند و همچنین بود تا یزید آنان را به سرای خویش در آورد و حسین را دخترکی خدرسال بود، چهار ساله، شبی از خواب برخاست سخت پریشان و گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را دیدم. چون زنان این سخن بشنیدند، بگریستند و کودکان دیگر هم و شیون برخاست و یزید بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ تفحص کردند و قضیه بازگفتند، یزید گفت: سر پدرش را نزد او برید، آوردند و در دامنش نهادند. گفت: این چیست؟ گفتند: سرپدرت. آن دخترک را دل از جای برکنده شده و فریادی زد و بیمار شد. در همان روزها در در دمشق در گذشت.[9]

9 - تصريح برخي از نويسندگان، مثل آنچه از منتخبات التواريخ، نوشته محمد اديب تقي‏الدين حصني نقل شده است که حضرت رقيه دختر خردسال امام‌حسين× در باب الفراديس مدفون است. [10]

10 - از شعراني در باب دهم کتاب المنن نقل شده است: «يکي از خواص برايم نقل کرده که رقيه، دختر امام حسين× در بارگاه نزديک جامع دار الخليفه يزيد، به همراه جماعتي ديگر از اهل بيت^ مدفون است. اين مسجد امروزه به جامع شجرة الدر مشهور است در سمت چپ جوينده‏ي سيده نفيسه است و جايي که حضرت رقيه در آن مدفون است در سمت راستش قرار دارد. بر سنگ نصب شده بر در اين خانه چنين نوشته شده است:

بقعة  شرفت  بآل النبي         و ببنت الحسين الشهيد رقية[11]

11- در کتاب «وقايع الشهور و الأيام» مرحوم آيت الله بيرجندي آمده است که دختر کوچک امام حسين× روز پنجم ماه صفر سال 61 وفات کرد. چنانکه همين مطلب در کتاب «رياض القدس» نيز نقل شده است.

12 - از حميد بن مسلم نقل شده که چون حضرت علي‏اصغر شهيد شد... دختراني از خيمه بيرون دويدند، و خود را بر روي نعش آن طفل شهيد انداختند... و آن دختران فاطمه و سکينه و رقيه بودند. [12]

13- مرحوم آيت الله حاج ميرزا هاشم خراساني (متوفّاي سال 1352 هجري قمري) در منتخب التواريخ می‌نويسد:

عالم جليل، شيخ محمّد علي شامي که از جمله علما و محصّلين نجف اشرف است به حقير فرمود: جدّ امّي بلاواسطه من، جناب آقا سيّد ابراهيم دمشقي، که نسبش منتهي می‌شود به سيّد مرتضي علم الهدي و سن شريفش از نود افزون بوده و بسيار شريف و محترم بودند، سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند.

شبي دختر بزرگ ايشان جناب رقيّه بنت الحسين‘ را در خواب ديد که فرمود به پدرت بگو به والي بگويد ميان قبر و لحد من آب افتاده، و بدن من در اذيّت است؛ بيايد و قبر و لحد مرا تعمير کند.

دخترش به سيّد عرض کرد، و سيّد از ترس حضرات اهل تسنّن به خواب ترتيب اثري نداد. شب دوّم، دختر وسطي سيّد باز همين خواب را ديد. به پدر گفت، و او همچنان ترتيب اثري نداد. شب سوم، دختر کوچکتر سيّد همين خواب را ديد و به پدر گفت، ايضا ترتيب اثري نداد. شب چهارم، خود سيّد، مخدّره را در خواب ديد که به طريق عتاب فرمودند: «چرا والي را خبردار نکردي؟!».

صبح سيّد نزد والي شام رفت و خوابش را براي والي شام نقل کرد. والي امر کرد علما و صلحاي شام، از سنّي و شيعه، بروند و غسل کنند و لباسهاي نظيف در بر کنند، آنگاه به دست هر کس قفل درب حرم مقدّس باز شد همان کس برود و قبر مقدّس او را نبش کند و جسد مطهّرش را بيرون بياورد تا قبر مطهّر را تعمير کنند.

بزرگان و صلحاي شيعه و سنّي، در کمال آداب، غسل نموده و لباس نظيف در برکردند. قفل به دست هيچ يک باز نشد مگر به دست مرحوم سيّد ابراهيم. بعد هم که به حرم مشرّف شدند، هر کس کلنگ بر قبر مي‌زد کارگر نمي‌شد تا آنکه سيّد مزبور کلنگ را گرفت و بر زمين زد و قبر کنده شد. بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند، ديدند بدن نازنين مخدّره ميان لحد قرار دارد، و کفن آن مخدّره مکرّمه صحيح و سالم مي‌باشد، لکن آب زيادي ميان لحد جمع شده است.

سيّد بدن شريف مخدّره را از ميان لحد بيرون آورده بر روي زانوي خود نهاد و سه روز همين قسم بالاي زانوي خود نگه داشت و متّصل گريه مي‌کرد تا آنکه لحد مخدّره را از بنياد تعمير کردند. اوقات نماز که مي‌شد سيّد بدن مخدّره را بر بالاي شيء نظيفي مي‌گذاشت و نماز مي‌گزارد. بعد از فراغ، باز بر مي‌داشت و بر زانو مي‌نهاد تا آنکه از تعمير قبر و لحد فارغ شدند. سيّد بدن مخدّره را دفن کرد و از کرامت اين مخدّره در اين سه روز، سيّد نه محتاج به غذا شد و نه محتاج آب و نه محتاج به تجديد وضو. بعد که خواست مخدّره را دفن کند سيّد دعا کرد خداوند پسري به او مرحمت فرمود مسمّي به سيّد مصطفي.

در پايان، والي تفصيل ماجرا را به سلطان عبدالحميد عثماني نوشت، و او هم توليت زينبيّه و مرقد شريف رقيّه و مرقد شريف امّ کلثوم و سکينه‘ را به سيّد واگذار نمود و فعلا هم آقاي حاج سيّد عبّاس پسر آقا سيّد مصطفي پسر سيّد ابراهيم سابق الذکر متصدّي توليت اين اماکن شريفه است.

آيت الله حاج ميرزا هاشم خراساني سپس مي‌گويد: گويا اين قضيّه در حدود سنه هزار و دويست و هشتاد اتّفاق افتاده است. [13]

14- آيت الله اثني‏عشري فرمودند: از آقاي حاج حسن آقا شيرازي شنيدم که ايشان از مرحوم آيت الله سيد محسن امین نقل مي‏کرد که:

در زمان آيت الله سيد محسن جبل عاملي، نزديک بود قبر رقيه خاتون را آب بگيرد، و اوضاع دگرگون شود، چون نهري نزديک آن بود. گفتند: بدن را از اينجا به جاي ديگر منتقل کنيد، چون ما نمي‏توانيم نهر را برگردانيم.

به آيت الله سيد محسن گفتند: تو اين کار را بکن.

سيد گفت: اگر امکان نداشته باشد ما اين کار را مي‏کنيم. قبر را نبش مي‏کنيم و بدن را بيرون مي‏آوريم.

سيد تصميم به نبش قبر گرفت. غسل کرد و لباس سفيد پوشيد و دستور نبش قبر داد. خاک را که برداشتند و به خشت لحد رسيدند، گفت: صبر کنيد لحد را خودم بردارم. سيد در قبر رفت، همينکه خشت بالاي سر را برداشت ديدند سيد افتاد. زير بغلش را گرفتند، هي مي‏گفت: اي واي بر من، واي بر من.

به ما گفته بودند يزيد زن غساله و کفن فرستاده، ولي فهميدم دروغ بوده، چون دختر با پيراهن خودش دفن شده، بدن معطر مثل گل. من بدن را منتقل نمي‏کنم، مي‏ترسم بدن را منتقل کنم، ديگر به عنوان رقيه بنت‏الحسين شناخته نشود، و من نمي‏توانم جوابش را بدهم. هر چه مخارج نهر است مي‏دهم نهر را برگردانيد.[14]



[1] . لهوف، ص141.

[2] . منتخب طریحی، ج2، ص447.

[3] . ینابیع المودة، ج3، ص79.

[4] . ناسخ التواریخ، ص507.

[5] . الوقایع والحوادث، ج5، ص81.

[6] . مرقاة الایقان، ص52.

[7] . خصائص الزینبیه، ص296. (قبلاً بیان شد که مراجع تقلید و علمای بزرگی این کتاب را صحیح پنداشته‌اند.)

[8] .ریاض القدس، ج2، ص237.

[9] . ترجمه نفس المهموم (آیت الله شعرانی) ص 417و

[10] . منتخب التواریخ، ص45.

[11] . معالی السبطین، ج2، ص171.

[12] . مهیج الاحزان، ص244

[13] . منتخب التواریخ، ص 388 ؛ اجساد جاویدان، ص67.

[14] . سحاب رحمت، ص 773.

 

آیا در مطالب برگزیده قرار گیرد ؟: 
بله

افزودن دیدگاه