برگ بیست و دوم : امام مبین در بیان قرآن کریم

جلوه های امامت در قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند حکیم برای هدایت بشریت تا روز قیامت، کتابی را در اختیار آنان گزارد که از هیچ تر و خشکی در آن فرو گذار ننموده و دانش این کتاب هدایت را در سینه گروهی از برگزیدگان قرار داده است و آنان را به عنوان «امام مبین» یا «راسخون فی العلم» معرفی نموده است.

 

برگ بیست و دوم : امام مبین در بیان قرآن کریم

إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي الْمَوْتَى وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآَثَارَهُمْ وَكُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ

به درستی‌که ما مردگان را زنده مى‏كنيم وآنچه را از پيش فرستاده‏اند با آثار ]و اعمال[ شان درج می‌کنیم و هرچیزی را در کارنامه ای روشن بر شمرده ایم.

(سوره یس : 12)

 

 

 

 

 

 

 

حدیث تفسیری

امام باقر صلوات الله علیه از جدّشان نقل می‌کنند: وقتی آیۀ {وَكُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ} نازل شد، أبوبکر و عمر به پا خواستند و گفتند:

يا رسول الله! هو التوراة؟! قال: «لا». قالا: فهو الإنجيل؟! قال: «لا». قالا: فهو القرآن؟! قال: «لا». قال: فأقبل أميرالمؤمنين  صلوات الله علیه، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: «هو هذا أنّه الاِمام الّذي أحصى الله فيه عِلمَ كُلّ شي‏ء»

ای پیامبر خدا! امام مبین، تورات است؟ فرمود: «نه». گفتند: انجیل است؟ فرمود: «نه». عرض کردند: قرآن است؟ فرمود: «خیر». در این هنگام أمیرمؤمنان صلوات الله علیه از در وارد شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: این شخص، امام مبین است که خداوند در او علم تمام اشیا را قرار داده است. (مدينة المعاجز، سیّد هاشم بحرانی: 2، 127)

 

بر منبر سلونی

اصبغ بن نباته می‌گوید: وقتی علی صلوات الله علیه به خلافت ]ظاهری[ رسید و مردم با او بیعت کردند، حضرت به مسجد آمد، در حالی که عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر سر داشت و برد او را در تن کرد و نعلین پیامبر صلی الله علیه و آله را در پا و شمشیر او را بر کمر بست و بر بالای منبر رفت و با تحت الحنک بر آن نشست و انگشتان خود را در هم نمود و زیر شکم نهاد، سپس فرمود:

ای گروه مردم! از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید، این سبد علم است و این شیره دهان رسول خداست، این است که رسول خدا به خوبی در کام من فرو ریخته است. از من بپرسید که علم اولین و آخرین نزد من است، اگر بنشینم با اهل تورات از کتابشان فتوا دهم، تا جایی که تورات به سخن آید و گوید: درست گفت علی و او دروغ نگفت؛ به راستی که علی شما را به همان خبر داد که در من نازل شده است.

و با اهل انجیل خودشان فتوا دهم، تا جایی که انجیل نیز به سخن آید و گوید: علی درست گفت و دروغ نگفت، به راستی علی شما را به همان فتوا داد که در من نازل شده است.

و اهل قرآن را با قرآن فتوا دهم تا قرآن به سخن آید و گوید: علی راست گفت و دروغ نگفته است؛ هر آینه علی به آنچه که در من نازل شده فتوا داده است.

ای مردم! شما که شب و روز قرآن می‌خوانید؛ در میان شما کسی است که بداند چه در آن نازل شده است؟ و اگر یک آیه در قرآن نبود شما را خبر می‌دادم به آنچه بود و باشد و خواهد بود تا روز قیامت و آن این است:

«محو کند خدا هرچه را خواهد و بر جا دارد هرچه را خواهد و دفتر کل نزد اوست.» (سورۀ رعد: 39)

اگر از من بپرسید از هر آیه که در شب نازل شده یا روز؛ در مکه یا در مدینه، در سفر یا حضر ناسخ است یا منسوخ، محکم باشد یا متشابه، تأویلش باشد یا تنزیل آن، به شما خبر دهم.

آنگاه امام مجدد فرمود: از من بپرسید پیش از آن که مرا نیابید به آن که دانه را شکافد و جانداران را خلق کرد، اگر از من بپرسید از هر آیه که در شب نازل شده یا روز؛ در مکه یا در مدینه، در سفر یا حضر ناسخ است یا منسوخ، محکم باشد یا متشابه، تأویلش باشد یا تنزیل آن، به شما خبر دهم.

ابتدا مردی به نام ذعلب که مردی تیز زبان و سخنور و پر دل بود بلند شد و گفت: پسر ابوطالب به جای بسیار بلندی قدم نهادی؛ (خطاب به مردم گفت) من امروز او را با سؤالم شرمسار می‌کنم. آنگاه گفت: یا علی! آیا پروردگار خود را دیده ای؟ فرمود: وای بر تو ای ذعلب! من کسی نباشم که بپرستم خدایی را که ندیدم، گفت چطور او را دیدی؟ برای ما وصف کن. فرمود:

«لَم ترهُ العُیُون‌ بِمُشاهَدَۀِ الاَبصارِ وَ لکِن رَأتهُ القُلُوبُ بِحَقائِقِ الاِیمان.»

با چشم سر او را نتوان دید و لیکن دل‌ها به حقیقت ایمان او را بینند؛ وای بر تو ای ذعلب! به راستی پروردگارم به دوری و نزدیکی و حرکت و سکون و ایستاده بر قامت و رفتن و آمدن وصف نشود، تا آنجا لطیف است که لطافتش را نتوان ستود، تا آنجا بزرگ است که به وصف نیاید، تا آنجا سترگ است که وصفش نشاید، تا آنجا جلیل است که خشونت ندارد، مهربان و رحیم است و رقت قلب ندارد، مؤمن است ولی عبادت نمی‌کند، درک می‌کند، ولی نه به حس جسمانی، گوینده است ولی تلفظ ندارد، در همه چیز است، ولی نه به گونه ای که با آنها مخلوط باشد، از همه چیز بیرون است ولی نه به گونه ای که جدا باشد؛ بالای همه چیز است ولی چیزی بالای آن نیست (نه مانند فوقیت مکانی)، جلوی هر چیز است ولی برای او جلو نیست، داخل هر چیز است ولی نه مانند چیزی درون چیزی، بیرون هر چیز است ولی نه مانند چیزی برون چیزی.

ذعلب مدهوش شد و گفت: به خدا هرگز چنین جوابی نشنیدم، به خدا دیگر چنین پرسشی نکنم…. (امالی صدوق : 340، مجلس 55)

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته

موردی یافت نشد.