بیا که سوختم از انتظار دیدارت

بیا که سوختم از انتظار دیدارت 

طبیب من!بنشین نزد باب بیمارت

 

تو دلخوشی من و« سُرّ  مَن رَأیِ » منی

بیا که شاد شوم از نگاه رخسارت

 

بیا و جرعه ی آبی به کام من بفشان

که می روم، به ملاقات حی دادارت

 

مرا به سامره، جز درد و رنج ، یار نبود

تو نیز بعد پدر ، غصّه می شود، یارت

 

نماز بر تن آزرده ی پدر ، تو بخوان

که ذکر حق شنوم ، از لب گهربارت

 

دلم ز آتش «ابلیس سیرتی »، شد آب

رسیده وقت جدایی، «خدا» نگه دارت!

 

 

 

سید رضا هاشمی گلپایگانی

آیا در مطالب برگزیده قرار گیرد ؟: 
بله

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته