تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد

هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی خواست فرات

یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد

با دو انگشت همین حنجره می شد پاره

چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت

حیفه خون نیست برین خاک ستمگر برسد

دفن شد تا بدنش نعل نبیند

 اما دست یک نیزه بر آن حلق مطهر برسد

شعله ور می شود این داغ دوباره  وقتی

 شیر در سینه ی بی کودک مادر برسد

زیر خورشید، نشسته به خودش می گوید

 تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد

آیا در مطالب برگزیده قرار گیرد ؟: 
بله

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته