رفتن به محتوای اصلی

جنگ جمل 36 هجری

اميرمؤمنان، امام علی بن ابي‌طالب علیه‌السلام پس از پذيرش خلافت اسلامي و بر عهده گرفتن حكومت مسلمانان با فتنه‌ها و دشمني‌های گوناگون مخالفان اهل بيت علیهم‌السلام روبرو گرديد و ناخواسته، متحمل چند نبرد سرنوشت‌ساز شد. نخستين و مهمترين فتنه مخالفان آن حضرت، غائله اصحاب جمل بود كه به جنگ بزرگ جمل منجر گرديد. در این جنگ گروهی به رهبری طلحه و زبیر در حالی که عایشه را نیز با خود همراه کرده بودند، بر علیه امام شوریدند. چون عایشه در این نبرد بر شتری سوار بود این جنگ را جمل نامیدند.

نمی توان باور نمود که انگیزه عایشه خوانخواهی عثمان باشد چرا که عایشه در اواخر خلافت عثمان، سخت با وی درگیر شد. او تحت تاثیر مخالفت‌هایی که با عثمان شد و نیز انتقاداتی که خود او به وی داشت، درست رو در روی عثمان قرار گرفت. عایشه برخلاف دیگران زنان پیامبر صلی الله علیه و آله خود را از ابتدا درگیر سیاست کرده و طبیعتاً شخصیتی سیاسی داشت. او نمی‌‌توانست در برابر موجی از شورش بر ضد عثمان ساکت بماند.

گفتار ام‌سلمه همسر ديگر رسول خدا صلی الله علیه و آله با او در این مورد بسیار حائز اهمیت است. ام سلمه هنگامي كه زياده‌روي‌هاي عایشه را مشاهده كرد به وي فرمود: اي دختر ابي‌بكر! من در شگفتم كه تو از عثمان مقتول، خونخواهي كني. تو همان نبودي كه مردم را بر كشتن او تحريك مي‌كردي و او را پير كفتار مي‌خواندي؟ تو را چكار با خونخواهي عثمان؟

او مردي از بنی‌مناف بود و تو از بنی‌تميم، ميان شما رابطه خويشاوندي نيست و در حال حيات او، ميانتان موافقتي نبود. اكنون چه غلو و زياده‌روي است كه در پيش گرفته و بر ضديت علي بن ابي‌طالب علیه‌السلام كه پسر عم رسول خدا صلی الله علیه و آله است بيرون مي‌آيي و خلافت او را نمي‌پسندي؟

در حالي كه جمله مهاجر و انصار با او بيعت كرده و بر خلافت و امامتش راضي شدند و با رغبت و ميل خود به پيروي و ياري او همت نمودند و همگان بر امامت او متفق شدند. فضل و فضيلتي كه در او است، تو آن‌ها را نيكو مي‌شناسي.

از این گفتار بین ام سلمه و عایشه نیز مشخص است که انگیزه اصلی عایشه از شرکت در این جنگ بغض درونی او از امام علی علیه السلام بوده است .

تاریخ نویس معاصر حجه الاسلام جعفریان در این مورد می نویسد: به باور ما تنها چیزی که انگیزه اصلی او برای شرکت در این ماجرا بود، بغض و کینه‌ای بود که او از سال‌های زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به بنی‌هاشم و در راس آن‌ها به فاطمه و علی علیهما السلام داشت.

شیخ مفید نمونه‌هایی از بغض عایشه را نسبت به امیرالمومنین آورده است. در غیر این صورت می‌‌دانیم که او آگاهترین افراد به برائت علی علیه‌السلام از مسائل مربوط به قتل عثمان بوده و به این نکته نیز واقف بوده که خود سهم عمده‌ای را در این کار داشته است

انگیزه دیگر او -که آن هم در گفتار ام سلمه بیان گردیده است- علاقمندی او به بازگشت خلافت به بنی‌تیم بود. زمانی که مخالفت بر ضد عثمان اوج گرفت، عایشه برای انجام حج عازم مکه شده بود. در آنجا شنید که عثمان کشته شده و طلحه به جای وی آمده است. عایشه بسیار خوشحال شده و به سوی مدینه به راه افتاد و تا منطقه سرف آمد. در آنجا شنید که مردم با علی علیه‌السلام بیعت کرده‌اند. وی با شنیدن این خبر از همانجا به مکه بازگشت و فریاد مظلومیت عثمان را سر داد. زمانی که عایشه شنید که مردم با علی علیه‌السلام بیعت کردند، گفت: یک شب عثمان به تمام عمر علی علیه‌السلام برابری می‌‌کند.

زبیر پسر عمه‌ پیامبر(ص) و امام‌ علی‌ (ع) و شوهر خواهر عایشه‌ بود و پسرش‌، عبداللّه‌، نقش‌ عمده‌ای‌ در همراه‌ ساختن‌ عایشه‌ با طلحه‌ و زبیر و برافروختن‌ آتش‌ جنگ‌ ایفا کرد. عایشه‌ نیز از علی‌(ع) کینه‌ داشت‌  و همین‌ امر نیز در پیوستن‌ او به‌ طلحه‌ و زبیر مؤثر افتاد.

بدین‌ ترتیب‌، طلحه‌ و زبیر و دیگر جدایی‌طلبان‌ ـ که‌ می‌دانستند کارشان‌ بدون‌ عایشه‌ همسر رسول‌ خدا(ص)، که‌ مورد توجه‌ مردم‌ بود به‌ نتیجه‌ نمی‌رسدـ با کسب‌ موافقت‌ وی‌ به‌ موفقیتی‌ بزرگ‌ دست‌ یافتند.

عبداللّه‌بن‌ عامربن‌ کُرَیز و یعلی بن‌ امیه‌ نیز با اموال‌ و شترها ی‌ بسیار (بنابر بعضی‌ اخبار، با ششصد شتر و ششصد هزار درهم‌ یا دینار ) از یمن‌ به‌ آنان‌ پیوستند و همه‌ در خانه‌ عایشه‌ گرد آمدند.

عایشه و همراهانش در بین‌ راه‌ مکه‌ به‌ بصره‌، کنار آبی‌ به‌ نام‌ حَوْءَب‌ ، رسیدند و سگ‌ها به روی آنها پارس‌ کردند.
چون‌ عایشه‌ صدای پارس کردن سگها را شنید و دانست‌ که‌ آنجا حوءب‌ است‌، به‌ یاد سخنی‌ از پیامبر افتاد و خواست‌ که‌ او را بازگردانند.
رسول‌ خدا به‌ زنان‌ خویش‌ گفته‌ بود که‌ مبادا یکی‌ از شما همو باشد که‌ سگ‌های‌ حوءب‌ بر وی‌ پارس‌ می‌کنند.
در این‌ میان‌، عبداللّه بن‌ زبیر (و به‌ روایتی‌، طلحه‌ و زبیر) با انکار حوءب‌ بودن‌ این‌ مکان‌، پنجاه‌ تن‌ از بنی‌عامر را نزد عایشه‌ آورد و آنان‌ به‌ صدق‌ گفته‌ عبداللّه‌ شهادت‌ دادند و سوگند خوردند.
شورشیان‌ به‌ بیرون‌ بصره‌ رسیدند.

به‌خواست‌ عایشه‌، عبداللّه ‌بن‌ عامر با نامه‌ای‌ از او به‌ سران‌ بصره‌، مخفیانه‌ وارد شهر شد و عایشه‌ با همراهانش‌ تا حُفَیر یا حَفر ابی‌موسی‌ پیش‌ رفت‌.

چون‌ خبر به‌ مردم‌ بصره‌ رسید، عثمان بن‌ حُنَیف‌ )فرماندار علی‌(ع) در بصره)، عِمران بن‌ حُصَین‌ و ابوالاسود دُؤَلی‌ را نزد عایشه‌ فرستاد تا سبب‌ آمدن‌ وی‌ و مخالفت‌ او را بپرسند.

عایشه‌ گفت‌ که‌ اوباش‌ (غوغاء) به‌ حرم‌ پیامبر(ص) حمله‌ کردند و پیشوای‌ مسلمانان‌(عثمان) را به‌ ستم‌ کشتند و اموال‌ محترم‌ را غارت‌ کردند و حرمت‌ شهر حرام‌ و ماه‌ حرام‌ را شکستند. من‌ آمده‌ام‌ تا مسلمانان‌ را از کار آنان‌ آگاه‌ سازم‌ و آنچه‌ را که‌ برای‌ اصلاح‌ این‌ وضع‌ باید انجام‌ داد، بگویم‌.

آن‌ دو به‌ عایشه‌ یادآوری‌ کردند که‌، به‌ امر خدا و همچون‌ دیگر همسران‌ رسول‌(ص)، باید در خانه‌ات‌ بمانی . ‌ طلحه‌ و زبیر نیز گفتند که‌ به‌ خونخواهی‌ عثمان‌ آمده‌اند و بیعت‌ آنان‌ از روی‌ اکراه‌ بوده‌ است‌.

هنگامی‌ که‌ امام‌ وارد بصره‌ گردید، از سمت‌ طَفّ داخل‌ شد و در جایی‌ معروف‌ به‌ زاویه‌ چند روز اقامت‌ کرد.سپس‌ به‌ راه‌ ادامه‌ داد. طلحه‌ و زبیر و عایشه‌ نیز از فُرضه‌ (بندر) به‌ راه‌ افتادند پس‌ از رسیدن‌ امام‌ به‌ بصره‌، دو گروه‌ با هم‌ روبه‌رو شدند . عایشه‌ نیز از اقامتگاهش‌ به‌ مسجد حُدّان‌، در محله‌ قبیله‌ ازد، که‌ میدان‌ جنگ‌ در حوالی‌ آن‌ بود، نقل‌ مکان‌ کرد.

امير المؤ منين (عليه السلام ) براى مقابله با آنها به طرف بصره حركت فرمودند. در اين جنگ همراه امير المؤمنين (عليه السلام )، امام حسن و امام حسين (عليه السلام )، و همچنين محمد حنفيه و عبد الله بن جعفر و اولاد عقيل و عده اى از جوانان بنى هاشم همراه با عمار و ابوايوب انصارى و عده اى از مهاجر و انصار بودند. 80 نفر از اصحاب بدر، 250 نفر از كسانى كه با پيامبر (صلى الله عليه و آله ) در بيعت شجره شركت كرده بودند و 1500 نفر از ساير اصحاب پيامبر (صلى الله عليه و آله ) شركت كردند

امام علی‌(ع)‌ تمایلی‌ به‌ جنگ‌ نداشت‌ و تا سه‌ روز پس‌ از ورود به‌ بصره‌، با ارسال‌ پیغام‌هایی‌، می‌کوشید تا شورشیان‌ را باز دارد و آنان‌ را به‌ همراهی‌ با خویش‌ بخواند روز جنگ‌ نیز، از صبح‌ تا ظهر، اصحاب‌ جمل‌ را دعوت‌ می‌کرد تا بازگردند

امام‌(ع) در نامه‌ای‌ به‌ طلحه‌ و زبیر، از مشروعیت‌ خلافت‌ خویش‌، بیعت‌ آزادانه‌ مردم‌، بی‌گناهی‌ خویش‌ در قتل‌ عثمان‌، حقانیت‌ نداشتن‌ طلحه‌ و زبیر در خونخواهی‌ عثمان‌، و اقدام‌ نادرست‌ طلحه‌ و زبیر در نقض‌ دستور قرآن‌ (بیرون‌ آوردن‌ همسر پیامبر(ص)از خانه‌ و قرارگاه‌ خود) سخن‌ گفت‌.

امام‌(ع) در نامه‌ای‌ به‌ عایشه‌ نیز هشدار داد که‌ برخلاف‌ دستور قرآن‌ از خانه‌اش‌ بیرون‌ آمده‌ و به‌ بهانه‌ اصلاح‌ بین‌ مردم‌ و خونخواهی‌ عثمان‌، لشکرکشی‌ کرده‌ و خود را گرفتار گناهی‌ بزرگ‌ ساخته‌ است‌.

طلحه‌ و زبیر، در نامه‌ای‌ به‌ امام‌، بر نافرمانی‌ خویش‌ اصرار ورزیدند و عایشه‌ نیز پاسخی‌ نداد.

به‌ دنبال‌ آن‌، عبداللّه‌ بن‌ زبیر مردم‌ را بر ضد امام‌(ع) شوراند، که‌ امام حسن(ع) با سخنانی‌ بلیغ‌ و روشنگرانه‌ پاسخش‌ را داد.

آنگاه‌ امام‌ علی(ع)، صَعْصَعه بن‌ صوحان‌ و سپس‌ عبداللّه بن‌ عباس‌ را برای‌ گفتگو با طلحه‌ و زبیر و عایشه‌ فرستاد، اما گفتگوها ثمری‌ نداشت‌ و از آن‌ میان‌ عایشه‌ سرسخت‌تر بود .

در پی‌ بی‌نتیجه‌ ماندن‌ مکاتبه‌ و گفتگو و اصرار شورشیان‌ بر بیعت‌شکنی‌ و مخالفت‌ و جنگ‌، امام‌(ع) خطبه‌ای‌ خواند و اتمام‌ حجت‌ کرد و لشکریان‌ خود را آرایش‌ داد و فرماندهان‌ را بر گمارد.

اصحاب‌ جمل‌ نیز سپاه‌ خویش‌ را آراستندعایشه‌ هم‌ بر شتر ـ که‌ آن‌ را با زره‌ پوشانده‌ بودندـ نشست‌ و پیشاپیش‌ صفوف‌ قرار گرفت‌.

امام‌ یاران‌ خود را از آغاز کردن‌ جنگ‌ پرهیز داد و گفت‌ که‌ مجروحی‌ را نکشند، کسی‌ را مثله‌ نکنند، بی‌اجازه‌ وارد خانه‌ای‌ نشوند، به‌ کسی‌ ناسزا نگویند، زنی‌ را هجو نکنند و جز آنچه‌ در اردوگاه‌ اصحاب‌ جمل‌ است‌، برندارند.

امام‌، پیش‌ از آغاز جنگ‌، مصحفی‌ به‌ یکی‌ از یارانش‌ داد تا شورشیان‌ را به‌ پیروی‌ از فرمان‌های‌ آن‌ فراخواند و آنان‌ را از تفرقه‌ باز دارد و به‌ وحدت‌ دعوت‌ کند، اما آنان‌ او را به‌ شهادت‌ رساندند و چند تن‌ از دیگر یاران‌ امام‌(ع) را نیز با تیر کشتند. سپس‌، امام‌ فرمود اکنون‌ جنگ‌ رواست‌ و هنگام‌ نبرد است‌.

اصحاب‌ جمل‌، پس‌ از چند ساعت‌ نبرد و دادن‌ کشته‌ بسیار، شب‌ هنگام‌ مغلوب شدن[[۴۵

 هنگامی‌ که‌ سپاه‌ جمل‌ می‌گریخت‌، مروان بن‌ حَکَم‌ تیری‌ به‌ پای‌ طلحه‌ زد و او را زخمی‌ کرد. طلحه‌ را به‌ خانه‌ای‌ در بصره‌ منتقل‌ کردند و او در آنجا، به‌ علت‌ خونریزی‌، درگذشت‌. گفته‌اند که‌ مروان‌ به‌ اَبان‌، پسر عثمان‌، گفت‌ که‌ یکی‌ از کشندگان‌ پدرت‌ را از میان‌ برداشتم‌.

بنابر برخی‌ منابع‌، زبیر نیز، پشیمان‌ از کار خویش‌، قبل‌ از جنگ‌ از میان‌ اصحاب‌ جمل‌ بیرون‌ رفت‌ . از روایتی‌ دیگر برمی‌آید که‌ پس‌ از شکست‌ سپاه‌ جمل‌، زبیر از معرکه‌ گریخت‌ و به مدینه‌ رفت.

به‌ هر روی‌، هنگامی‌ که‌ زبیر میدان‌ را ترک‌ کرد، عَمرو بن‌ جُرموز ، با چند تن‌ از یارانش‌، به‌ تعقیب‌ او پرداخت‌ و در جایی‌ به‌نام‌ وادی‌السِّباع‌ او را غافلگیرانه‌ کشت‌

امام‌ از این‌ واقعه‌ و کشته‌ شدن‌ زبیر اظهار ناخشنودی‌ کرد و چون‌ شمشیر وی‌ را دید، با یادآوری‌ دلیری‌های‌ زبیر در جنگ‌های‌ صدر اسلام‌، فرمود این‌ شمشیر بارها اندوه‌ را از چهره‌ رسول‌ خدا(ص) زدود .

پس‌ از جنگ‌، عایشه‌ را از هودج‌ بیرون‌ آوردند و برای‌ او خیمه‌ای‌ برپا کردند. علی(ع) او را به‌ سبب‌ جنگ‌افروزی‌ سرزنش‌ کرد. سپس‌ به‌ برادر وی‌، محمد بن‌ ابی‌ بکر، فرمود تا او را به‌ بصره‌ بَرَد.

عایشه‌ چند روز آن‌جا ماند تا بعداً روانه‌ مدینه‌ شود، اما چون‌ مهلت‌ پایان‌ یافت‌ و او در رفتن‌ تعلل‌ ورزید، امام‌(ع)، عبداللّه بن‌ عباس‌ را پیش‌ وی‌ فرستاد و به‌ او هشدار داد.

آنگاه‌ وی‌ را با عده‌ای‌ از زنان‌ بصره‌، که‌ به‌ دستور امام‌ جامه‌ مردان‌ پوشیدند، با جمعی‌ از لشکریان‌ خویش‌، همراه‌ محمد (یا عبدالرحمن‌) بن‌ ابی‌بکر، با احترام‌ و مشایعت‌، به‌ مدینه‌ روانه‌ کرد.

مطالب این بخش برگرفته از سه دانشنامه اینترنتی زیر می باشند:

دانشنامه ویکی اهل البیت http://wiki.ahlolbait.com/

دانشنامه ویکی فقه http://wikifeqh.ir/

دانشنامه ویکی شیعه http://fa.wikishia.net/

 برای مطالعه پیرامون جنگ جمل میتوانید به منابع زیر رجوع کنید :

علامه سید جعفر مرتضی العاملی، الصحیح من سیرة الامام علی علیه السلام، جلدهای 26 تا 32

شیخ مفید، الجمل و النصرة لسید العترة فی حرب البصرة

محمود مهدوی دامغانی، نبرد جمل، ترجمه الجمل و النصرة

ضامن بن شدقم، وقعة الجمل

حسن شانه چی، نبرد جمل، ترجمه وقعة الجمل

 

 

قتل خسرو پرویز به دست پسرش، و پادشاهی پسر به جای او سال 7 هجری

در این روز و در سال 7 هجری، خسرو پرویز که پیشتر، نامه دعوت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را پاره کرده بود، به دعای پیامبر صلی الله علیه و آله، به دست پسرش شیرویه کشته شد و شیرویه شکم پدر را با خنجر درید.

خسرو پیش از مرگ خود و در عکس العمل به نامه پیامبر صلی الله علیه و آله، به باذان حاکم یمن، دستور داد که یا پیامبر را از ادعای پیامبری خود توبه دهد و یا سر ایشان را برای خسرو بفرستد. باذان قهرمان لشکر خود به همراه یک نفر دیگر را برای انجام این کار به مدینه فرستاد، آن دو در منطقه زی فرس درحالی که ریش خود را تراشیده بودند و سبیل را گذاشته بودند به پیامبر رسیدند و پیامبر با کراهت به آنان نگاه کردند و فرمودند: چه کسی شما را دستور داده که اینگونه باشید؟ گفتند: خدای ما (یعنی خسرو پرویز)! پیامبر فرمودند: اما خدای من دستور داده که سبیل را بتراشم و ریش را بگذارم.

آن دو ماموریت خود را به پیامبر گفتند و پیامبر جواب را به فردای آن روز (ودر برخی از منابع، پانزده روز بعد) موکول کردند. همان شب (که شب سه شنبه بود) جبرئیل به پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داد که خسروپرویز به دست پسر خود کشته شده.

فردای آن روز که آن دو نفر نزد پیامبر آمدند، پیامبر صلی الله علیه و آله به آنان فرمودند: خدای من خدای شما را کُشت و در فلان شب از فلان ماه، هفت ساعت از شب گذشته، پسرش شیرویه را بر او مسلط ساخته و او را به قتل رسانده.

 آن دو به نزد باذان در یمن بازگشتند و ماجرا را به او گفتند، او نیز گفت: منتظر می مانیم تا اینکه خبر به ما برسد. تا اینکه از سمت شیرویه به آنان نامه ای نوشته شد و خبر مرگ خسرو پرویز، در همان تاریخ و ساعتی که پیامبر فرموده بودند، به آنها رسید، در این هنگام باذان و فارسیانی که نزد او بودند همگی مسلمان شدند.

الصحیح من سیرة النبی الاعظم، جلد16، ص283