رفتن به محتوای اصلی

گفتاری از علامه حلی رحمه الله

ابو دلف فرزندى داشت [كه دشمنى او با على عليه السّلام و كينه وى به آن حضرت شديد بود] روزى عده‏اى از ياران ابو دلف، در باره دوستى و دشمنى با على بحث و گفتگو داشتند در آن حال يكى از ميان آنان حديثى را از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يادآور شد كه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود:

«يا على لا يحبّك الّا مؤمن تقى، و لا يبغضك الّا ولد زنية او حيضة»

: اى على كسى تو را دوست نمى‏دارد، مگر مؤمن با تقوا و پرهيزكار و كسى با تو دشمن نمى‏گردد مگر فرزند حيض يا فرزند زنا!

فرزند ابو دلف [با شنيدن اين حديث آتش خشم، در سينه‏اش شعله‏ور گرديد و] با پرخاش گفت: نظر شما در باره حرم ابو دلف چيست؟ آيا ممكن است كسى قصد بدى نسبت به وى داشته است تا نطفه من ناپاك باشد، با اينكه من از دشمنان سر سخت او هستم، در آن حال ابو دلف به مجلس وارد گرديد و از ماجرا آگاه شد و گفت: ترديدى در صحت اين روايت وجود ندارد و اين فرزند من هم «ولد الحيض» و هم «ولد الزنا» است! زيرا در آن زمانى كه بيمار و در خانه برادرم بسترى بودم، پس از گذشت اندك زمانى كه حالم رو به بهبود مى‏رفت، در يكى از روزها كنيزكى بر من وارد شد تا كارهايم را انجام دهد قلبم به او تمايل نمود و خواسته‏ام را با او در ميان گذاشتم، او در آغاز امتناع كرد گفت:

من حائضم! اما حرف وى در من اثر نكرد و بزرگى و عظمت خود را به او گوشزد نمودم و با او همبستر شدم و اين فرزندم، از آن مقاربت به وجود آمده است و بنا بر اين هم فرزند حيض است و هم زاده زنا [و به همين علت به دشمنى با على افتخار مى‏كند و حقيقت خود را آشكار مى‏نمايد].

مؤلف گويد: پدرم حكايتى نقل كرد و گفت: روزى در جمع دوستانم از يكى از خيابانهاى بغداد مى‏گذشتيم، در بين راه بسيار تشنه شدم به يكى از همراهان گفتم، از اين خانه‏ها آبى برايم تهيه كن وى به در منزلى رفت و آب خواست، من و ديگر دوستانم در گوشه‏اى در انتظار او نشستيم، ناگهان ديدم دو پسر بچه در حالى كه به بازى مشغول بودند، يكى مى‏گفت: امام و رهبر مسلمانان پس از پيامبر على بن ابى طالب عليه السّلام است و ديگرى مى‏گفت: ابو بكر، من با خود گفتم آرى رسول خدا فرمود: يا على! ترا دوست نمى‏دارد مگر مؤمن و كسى با تو دشمن نمى‏گردد مگر ولد حيض، در آن حال زنى از خانه خارج شد و در حالى كه ظرف آبى در دست داشت به من تعارف نمود و گفت: تو را به خدا سوگند مى‏دهم آنچه را با خود مى‏گفتى برايم بازگو كن! گفتم: روايتى از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به ياد آوردم كه به تكرار آن نيازى نيست، او با سوگند اصرار داشت كه روايت را براى او بازگويم، حديث را براى وى بازگفتم، او به من گفت: آقاى من اين حديث صحيح است زيرا اين دو كودك فرزندان من هستند، آن كه على عليه السّلام را دوست مى‏دارد در حال پاكى من نطفه‏اش بسته شده و ديگرى كه مى‏گويد ابو بكر خليفه است فرزندى است كه با اصرار پدرش در حال حيض نطفه‏اش منعقد گرديده است و به همين سبب با على عليه السّلام دشمن مى‏باشد!

 

كشف اليقين في فضائل أمير المؤمنين عليه السلام، النص، ص: 482

بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏39 ؛ ص287