خطبه امام سجاد

در سکوت و حیرت، قحط دین و غیرت،

ازدحامی است زمردان و زنان،

همگی دست افشان.

عده ای از شادی، پای بر روی زمین

می کوبند، عده ای رقص کنان،

اهلبیت نبی و آمدن شام چرا؟

بانوان علوی و ملأ عام چرا؟

اهلبیتی که همه سر به گریبان شده اند

دیده گریان شده اند

همگی موی پریشان شده اند

پای این محمل ها، بهر این خون دلها

رقص و آواز و دف و چنگ چرا؟

سر مردان خدا، هدف سنگ چرا؟

پا به پای اُسراء

رفتم ازکوچه و پس کوچه ی شهر

اُف بر این شومی شهر

اُسرائی که همه کرببلا تا اینجا

یکسر از دست عدو پیکرشان بود کبود

باز اُفتاده مسیر آنان، کوچه اهل یهود

خشک گشته زعطش نای همه

آخر کار به ویرانه بود جای همه

دل پُر از درد و محن،

این خرابه باشد نه زسرما و زگرما ایمن

حال و روز اُسراء

دیدم از چشمم، اشک غم جاری بود

بین هشتاد و چهار، زن و بچه گویا

مرد تبداری بود

از غم و غصه و درد، عاقبت پرشد جام

تارسیدم به در مسجد شام

همهمه بود میان مردم

پور آزاد شده، دست و پا کرده گم

همه گویند بیا، دِه اجازه به امیر

تارود بر منبر کاری از او که نمی آید بر،

روز روشن پیش چشم ها گشت غروب

تا همان مرد که دیدم به خرابه ناگاه

رفت روی منبر

نه بگو رفت به بالای چوب

بانگ زد ای مردم

ای شما بی خبر از رستاخیز

حق عطا کرده به ماهاشش چیز

داده بر ما دانش ، داده حلم و بخشش

حدّ اعلای فصاحت و شجاعت داده

در دل پیرو ما نور محبت داده

گفت آن نور امید

حق به ما هفت فضیلت بخشید

کز همه سر باشیم

ما بدین هفت فضیلت زهمه

خلق برتر باشیم

بانگ زد ای مردم

که نبی احمد مختار از ماست

اولین مؤمن و صدیق علی حیدر کرار از ماست

باشد از ما جعفر، باشد از ما حمزه

شیر حق شیر رسول

و دو سبطین رسول از مایند

جمله ای گفت مرا بُرد فرو در حیرت

گفت ای مردم شام از ما هست

مهدی این امت

هرکه بشناخت مرا که بشناخت

هر که نشناخت بداند که منم

پور مکه و منی، پور زمزم و صفا

پور آنکس که بیاورد حجر را به رداء

بانگ زد ای مردم

که أنا ابنُ مَن دَنی فتدلّی ،

پس رسیده است به قاب قوسین او أدنی

پسر آنکه که بر او وحی فرستاد خدا

پسر احمد مختار محمد مصطفی

بین مردم برخاست، شورش و همهمه ای

شد به پا زمزمه ای

ناگهان گفت که ای مردم شام

گر شما می بینید، تابش نور جلی می باشم

من علی بن حسین ابن علی می باشم

گر بخواهید بدانید علی کیست شما

که کنیدش همه دم لعن به هر صبح و مساء

گوش بر من بدهید

مرتضی کیست همان کس که به شمشیر خودش

بینی خصم روی خاک کشید

با دو شمشیر کنار احمد

با غضب می جنگید

او دو هجرت بنمود، او دو بیعت بنمود

زد چو شمشیر به جنگ، ریخت پیش پایش

از عدو صدها سر

ولی اندازه یک پلک زدن

به خداوند نشد او کافر

وارث هرچه پیمبر باشد

قاتل جان همه ملحد و کافر باشد

نور در بین هرانچه که مجاهد باشد

زینت هرچه که عابد باشد

از قریش است بزرگ انها

اولین کسی که اجابت بنمود

دعوت حق و رسول او را

او زبان حکمت؛ گلسِتان حکمت

حامل علم الهی باشد

بر جوانمردی او تیغ گواهی باشد

او سخی است و بهیّ است و زکی

ابطّحی است و رضیّ

پیشگام است به هر محنت و درد

وَه چه آید که بگویند بُود او یک مرد

روزها روزه و شبها بیدار

نسل کفار کند قطع به وقت پیکار

قد و قامت دارد

بین هر عرصه ی جنگ استقامت دارد

ابروانش ز غضب، همه در هم باشد

در بر خصم چنان، کوه محکم باشد

هر زمانی که نبرد، بود در اوج و عدو در غوغا

سر نیزه پیدا

می رسیدند چو بر یکدیگر

لشگر حق و سپاه کافر

مشت می کرد دو دستانش را

بر سر خصم فرود می آورد

هم چو سنگی که شود خُرد، عدو گشت هلاک

پانهاده سوی خاک

اوست همچون یک باد

خصم چون برگ، که پیش نگه او افتاد

و به یک نعره او

گشته خیل کفار، همگی تارو مار

همگی غرق فرار

کیست او شیر حجاز، کیست او سرو عراق

مکی است و مدنی، خیفی است و عَقَبی

بدری است و اُحدی و شَجَری

شیر میدان نبرد، اوست آقای عرب

بهر مشعر و منی وارث اوست

پدر سبطین اوست

هم بُود باب حسن، هم بُود باب حسین

مسجد شام همه غرق سکوت

همه دیدند همین مرد که جانش به لب است

بدنش غرق تب است

کرد ویران همه حیثیت و کاخ یزید

شام از هم پاشید

دیدم این مرد عجب خطبه بس جالب گفت

لرزه افتاد بر اندام همه

تا که آن مرد به صوتی غرّاء

ذاک جدّی علی ابن ابی طالب گفت

باز فرمود که ای مردم شام

پسر فاطمه زهرایم، پسر خدیجه کبرایم

این منم فرزندِ، آنکه این پست لعین

کشت او را با ظلم، بین دو نهر آب

تا که او را خونی ،

به روی خاک جماعت دیدند

زود رفتند عمامه ز سرش دزدیدند

این منم فرزندِ

آنکه در عرش ملائک همه گریند بر او

نوحه خوانند بر او

این منم فرزند،

آنکه رأسش به سر نیزه زدند،

بین هرشهر میگرداندندش

کوفیان نامردند، شامیان بی دردند

زن و فرزندش را، به اسارت بردند

"علی اصغر انصاریان"

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته