دیدم لب عطشان را ، ای کاش نمی دیدم...

دیدم لب عطشان را ، ای کاش نمی دیدم 
 
ارباب پریشان را ، ای کاش نمی دیدم 
 
بی یار و معین ارباب ، تنها وسط میدان 
 
دیدم شه خوبان را ، ای کاش نمی دیدم 
 
لشکری پر از کینه ، خنجر به روی حنجر 
 
بر قلب سلیمان را ، ای کاش نمی دیدم 
 
وقتی که برون آمد شمر از وسط مقتل 
 
دیدم سر جانان را ای کاش نمی دیدم 
 
از بعد غروب آن روز در چنگ حرامی ها 
 
دیده ام یتیمان را ای کاش نمی دیدم 
 
 
آتش وسط خیمه ای وای چه می بینم 
 
یک شام غریبان را ای کاش نمی دیدم 
 
سرها به روی نیزه خیمه همه در ناله 
 
اشکان یتیمان را ای کاش نمی دیدم 
 
از کوفه به شام هردم در روبرویم آورد 
 
سرهای شهیدان را ای کاش نمی دیدم 
 
سختی و اسارت را سیلی و جسارت را 
 
بی صبری طفلان را ای کاش نمی دیدم

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته