هر شب با امیر علیه السلام - شب بیست و دوم

 

(این ساعتی است که دعای هربنده یی مستجاب میگردد)

سحرجمعه رسید
قدر بگذشت
...ومن

پر زبغضی خالی
وسوال...

پاک گشتم آیا؟
حق مرا بخشیده؟
و...؟و...؟و...؟
وهزاران پرسش

خواب چشمم را برد
روز محشرآمد
نا امید ازهمه جا
سوی دوزخ رفتم

گرزهای آتش
حلقه هایی خون بار
وملک های عذاب
همه در اطرافم

ناگهان آتش دوزخ خاموش
همه جا روشن شد
ملکی سنگ گرانی آورد
گفت این رابفروش
فاطمه ازتو گران بردارد

گفتم آخر این چیست
گفت این اشک تودرماتم ثارالله است.

فاطمه خوب خرید
سالها محضر ارباب سکونت دارم.

تاکه بیدارشدم
یک دعا کردم وبس
یاالهی بحسین
از درش دورمکن نوکر را...آمین

 

افزودن دیدگاه

مطالب مرتبط با این نوشته

موردی یافت نشد.