رفتن به محتوای اصلی

...چون آن دو ملعون روسياه دانستند كه على عليه السّلام به اختيار بيعت ايشان را قبول نمى‏ نمايد، شخصى قنفذ نام را كه آزاد كرده عمر بود، در شقاوت عديل آن ملعون بود، و به زشتى رو و به درشتى خود در ميان ايشان مشهور بود، با خالد بن وليد پليد و جمعى ديگر از بدبختان آن قوم به در خانه اهل بيت رسالت و حجره عصمت و طهارت فرستادند و گفتند:

حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را از خانه بيرون آورده به مسجد آوريد تا از او بيعت بگيريم.

چون به ساحت عزّت و سعادت و حريم رفعت و جلالت خانه اهل بيت رسالت رسيدند، جرأت نكردند كه بى ‏رخصت به آن خانه درآيند، اذن دخول طلب كردند، آن جناب ايشان را اجازت نفرمود.

بسوى آن ملعون بازگشتند و گفتند: ما را رخصت نمى‏ دهد كه بر وى داخل شويم، ما را جرأت آن نيست كه بى‏ رخصت در خانه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داخل شويم. پس عمر بانگ بر ايشان زد كه: شما را به اجازت او كارى نيست، به هر نوع كه باشد آن حضرت را از خانه بيرون آوريد. و در اين مرتبه عمر با ايشان بود، و بى‏ شرمى آغاز كردند و فرياد در در خانه اهل بيت رسالت بلند كردند و بى‏ حيائى را از حد بردند. عمر پاى نجس بر در زد و فرياد كرد كه: اى پسر ابو طالب در را بگشا، آن شير بيشه شجاعت به امر خدا صبر مى‏ نمود و متعرّض ايشان نمى‏ شد، تا آنكه حضرت فاطمه عليها السّلام بى‏ تاب گرديده به عقب در آمد، از درد و الم عصابه بر سر بسته بود و جسم شريفش بسيار نحيف گرديده بود به سبب مصيبت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرمود: اى عمر چه از ما مى‏ خواهى، ما را به مصيبت خود نمى‏ گذارى، عمر گفت: در را بگشا و الّا آتش در خانه شما مى‏ اندازم و شما را مى‏ سوزانم، حضرت فاطمه عليها السّلام گفت: اى عمر از خدا نمى‏ ترسى مى‏ خواهى به خانه ما بى‏ رخصت درآئى، اين خانه اهل بيت رسالت و بيت الحرام عزّت و جلالت است، از اين حرم محترم شرم دار، اين جور و ستم روا مدار.

پس آن ملعون بى‏ حيا و آن دشمن خدا و رسول خدا، از آن سخنان هيچ پروا نكرد و هيزم طلبيد، در خانه اهل بيت رسالت را سوخت و در را گشود، حضرت سيّدة النّساء فرياد برآورد كه: يا أبتاه يا رسول اللّه، مانع شد آن ملعون را از داخل شدن.

باز آن بى‏ حياء لعين ممتنع نشد و سر غلاف شمشير را به پهلوى فاطمه زد، آن مظلومه باز فرياد برآورد، باز آن ملعون تازيانه بلند كرد و بر دست مباركش زد، فاطمه فرياد مى‏كرد: يا أبتاه! حال اهل بيت خود را ببين.

پس امير المؤمنين عليه السّلام برخاست عمر را بلند كرد و بر زمين زد، بينى و گردنش را مجروح كرد، خواست او را به قتل رساند پس به خاطر آورد وصيّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را كه به آن حضرت گفت: يا على زود باشد كه جفاكاران امّت با تو غدر و مكر نمايند و بيعت تو را بشكنند و به عهد من وفا نكنند، تو را بى‏ كس و تنها در ميان جمعى از اشقيا بگذارند، و تو از من به منزله هارونى از موسى؛ چنانچه قوم موسى عليه السّلام هارون را بگذاشتند و به عبادت گوساله سامرى پرداختند، امّت من نيز تو را تنها بگذارند و به گوساله سامرى اين امّت ابوبكر بيعت نمايند.

حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت: چون امّت تو با من چنين كنند، من با ايشان چه معامله نمايم؟ حضرت فرمود: اگر ياور بيابى با ايشان جهاد كن، و الّا صبر كن و دست از ايشان بردار و معامله ايشان را با پروردگار خود گذار، چون ياورى بيابى جهاد كن تا به نزد من آئى و خون از شمشير تو بريزد.

پس على عليه السّلام به مقتضاى وصيّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دست از آن ملعون برداشت و فرمود: اى فرزند صهّاك حبشيّه! سوگند ياد مى‏كنم به حقّ آن خداوندى كه گرامى داشته است محمّد را به پيغمبرى، كه اگر وصيّت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا منع نمى‏ نمود، هرآينه مى‏ دانستى كه بى‏ رخصت من داخل خانه من نمى‏ توانى شد. پس عمر كس به مسجد فرستاد و از ابوبكر و ساير منافقان يارى طلب كرد. فوج فوج از آن منافقان به يارى آن ملعون مى‏ آمدند تا آنكه به خانه آن حضرت ريختند، خالد بن وليد شمشير كشيد و بر حضرت امير المؤمنين عليه السّلام حمله كرد، پس حضرت بر او حمله كرد خواست كه او را به قتل رساند، ديگران حضرت را به حقّ حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قسم دادند تا دست از آن ملعون برداشت.

سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و بريده اسلمى به يارى حضرت امير عليه السّلام برخاستند، نزديك شد كه فتنه عظيم برپا شود، پس حضرت ايشان را منع كرد و فرمود: مرا با ايشان بگذاريد، خدا مرا مأمور نكرده است كه در اين وقت با ايشان جهاد كنم. پس آن كافران ريسمانى در گردن آن حضرت انداختند و بسوى مسجد كشيدند، چون به در خانه رسيدند حضرت فاطمه عليها السّلام مانع شد، پس قنفذ- و به روايت ديگر عمر- تازيانه‏ اى به بازوى فاطمه زد كه شكست و ورم كرد، باز آن حضرت دست از على عليه السّلام برنمى‏ داشت تا آنكه در را بر شكم آن حضرت فشردند و دنده‏ ها و پهلوى آن حضرت را شكستند، فرزندى كه در شكم داشت كه پيغمبر او را محسن نام كرده بود شهيد كردند، در آن ساعت سقط شد و فاطمه عليها السّلام بر آن ضربت از دنيا رفت. به روايتى ديگر: مغيرة بن شعبه با عمر در بر شكم مبارك آن حضرت زد و فرزند او را شهيد كرد، پس على عليه السّلام را به مسجد كشيدند، آن جفاكاران از پى او مى‏ رفتند و هيچ‏يك او را يارى نمى‏ كردند.

سلمان و أبوذر و مقداد و عمّار و بريده فرياد مى‏ كردند و مى‏ گفتند: چه زود خيانت كرديد با حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و كينه ‏هاى سينه‏ هاى خود را ظاهر كرديد و انتقام آن حضرت را از اهل بيت او كشيديد. پس بريده گفت: اى عمر همه قريش اصل و نسب تو را مى‏ دانند و تو را مى‏ شناسند كه از چندين زنا به هم رسيده‏ اى، با اين حال به خانه اهل بيت رسالت داخل مى‏ شوى، و دختر آن حضرت را مجروح مى‏ كنى، و برادر و وصىّ آن حضرت را به اين رسوائى به مسجد مى‏ كشى؟....

 

جلاء العيون، ص: 249